مــــــــــــــــــــــــاه مـنــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین نظرات
نویسندگان


اگه کسی هستی که بنده رو در دنیای واقعی میشناسی
خوندن حتی یک کلمه از این وبلاگ مورد بخشش نیست...
از خوندن این وبلاگ خود داری کنید...وگرنه اون دنیا عذاب میشم و آویزون گردنتون....
بخششی در کار نیس...


۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
ماه پیشونی


این وبلاگ به روز نخواهد شد..


۲۱ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۳
ماه پیشونی

از اولشم موندنی نبودم..اگه بودمم..واسه دل خودم نبودم...ممنون از 83 نفر...و شرمندم بابت 400و خورده ای روزی که گذشت..

ی پست  ثابت گذاشته بودم قبلا...تا فردا اگه کسی خواست بگه...چون من دوشنبه نیستم....

لینک پست:

ی عرضی داشتم:)


ممنونم از همتون بابت وقتی که گذاشتید..

ممنونم ازتون که بی احترامی نکردید

و بیشتر بیشتر ممنونم از آبجی منصوره...واست دعا های خوبی میکنم....

 

 

حق یارتان...خدانگهدارتان

 

۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۲۵
ماه پیشونی





شاید باورتون نشه..ولی هنوز باورم نشده که دیگه نیست...همش وقتی بابا میگه میخوایم بریم خونه مامان جون دلم میخواد درسامو بهونه کنم برای نرفتن به اونجا و ندیدنش روی تخت...

شاید باورتون نشه ولی هروقت میریم خونشون وقتی که در باز میشه همش احساس میکنم الان مامان جون پشت دره..

یا اینکه همش دلم میخواد در دستشویی باز شه و بیاد تو و برم بغلش کنم...دلم تنگ شده واس بوش...

واسه نماز اول وقت خوندناش...

واسه اخبار دیدناش وسط فیلم کره ایم و کوتاه اومدنش سر اینکه من فیلممو ببینم...

دلم تنگه واسش...

شاید باورتون نشه ولی باور اینکه دیگه نیست...دیگه نفس نمیکشه واسم سخته....




+ولی اون بنرا و لباسای مشکی تو تن همه...

و تخت خالیش بهم میگه دیگه نیست....

کاش میشد برگشت عقب...خیلیییی عقب....

۲ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۰
ماه پیشونی
هفتم همین ماه بود...از مدرسه اومدم خونه که آنلاین شدم و پیامتو دیدم...
از اون روز دیگه نبودی...حتی جوابمو ندادی...همون روزی که پیام دادی حلالم کن...
نگرانم کردی و رفتی... عصرش مامان بزرگم مرد...
دیگه هیشکیو نداشتم که آروومم کنه...با کی درد و دل میکردم...کی بود که همه چیو میدونست...همه چی زندگیمو...جز تو نبود کسی...کسی که بهم آیه یاد بده تا آروم بشم....خواستم نماز شب اول  قبر بخونم و نبودی بهم بگی چطوری بخونم...چند دور از رو مفاتیح  خوندمش... اما میدونی چیه؟ دلم میخواست یکی برام توضیح بده...
سخت بود دو نفرو در عرض یک روز از دست دادن...
بهت خیلییی مدیونم داداشی...خیلی...
اگه الان نماز میخونم بخاطر حرفاییه که دربارش بهم زدی...
اگه بدی هاای بقیه رو در نگاهم ناچیز میگیرم و خوبی هاشونو همه چیز بخاطر حرفا ی تو بود..
اگه تونستم با خانوادم رابطه ی خوب تری داشته باشم..فقط به خاطر نصیحت های تو بود...
اگه ی قدم به خدا نزدیک شدم به خاطر تو بود...
میدونم که این پستمو نمیبینی...ولی دلم خواست بگویم و تعریف کنم از خوبی هایت
دلم خواست بگویم هنوز هم هستند کسانی که در حقت برادری را به جا می آورند...هستند کسانی که   خداییت کنند...
هستند...


#داداش_حسین


۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۵
ماه پیشونی

باز دلم خون شد و چشمم گریست

آنکه درین روز چون من نیست کیست؟

باز دگر باره رسید اربعین

جوش زند خون حسین از زمین

غرق تلاطم شده بحر محیط

یک سره درد است بساط بَسیط

شد چهلم روز عزای حسین

جان جهان باد فدای حسین

محمدشریف صادقی (وفا)


۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۹
ماه پیشونی

ویزا گرفته بود...حتی بلیتشم گرفته بود...که یهویی نا غافل مادرش از دنیا رفت...

همه میگن قسمت نبود اربعین کربلا باشه...الان ..در این روز های عزیز..در روستای کندز و شهرستان نطنز است و به غم مادر و امامش میگرید....


 



+همه زائران حسینی و همه ی عاشقان امام حسین میخواستم کi ازتون خواهشی کنم...میشه برای این پسر که مادرش را تازه از دست داده و برای این پدر که فرزندانش طاقت دیدن غم توی چشمانش را ندارند...دعا کنین؟




++میشه ی فاتحه هم واسه مادر این مرد بخونین؟

۴ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۶
ماه پیشونی

چ زود میگذره روزای نبودنت...

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۳
ماه پیشونی

اولین وبلاگی که زدمش اینجا بود

اسم عوض کرد ولی پاک نشد

کم کار شد ولی بیکار نه

الکی الکی موندگار شد

الکی الکی کلی اتفاق اینجا افتاد و هنوزم به یادشون دارم با اینکه همه یاد داشت ها و نظراتو پاک کردم..ولی از تو این ذهن لعنتی پاک نشد

الکی الکی هنوز هستم...

حتی ی سالگیشم جشن نگرفتم...انقددددر بی حسم نسبت بهش

394روز گذشت...

394روز با خاطرات

394روز پر از روز نوشت

394روز...

زیاده...واسه منی که هیچ وقت موندگار نبودم و همش از این شاخه به اون شاخه پریدم...

وبلاگ جانم 394روزگیت مبااارک

۴ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۳
ماه پیشونی


۱ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۳:۳۲
ماه پیشونی


تنها مرگ است که دروغ نمیگوید.

#صادق_هدایت


۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۵
ماه پیشونی


خیلی وقته که ندیدمش شاید دو هفته شایدم بیشتر...

دلم واسش تنگ شده بود

رفتم آلبوممو باز کردم که ببینمش...ی دونه عکسم نبود...نبود...

گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ


۲ نظر ۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۴
ماه پیشونی

تقصیر من شد...من روانی که از خدا خواستم  آرام باشه...تقصیر من لعنتی شد که گفتم ایمان دارم بهت خدا جونم....تقصیر من شد...تقصر من...

از ظهر دلم گواه بد داده بود اما همه گفتن به دلت بد راه نده....

حالا چجوری میشه زندگی کرد...

چجوری میشه زندگی کرد  و شکستن اعضای خانوادتو جلوی چشمات ببینی

خیلی وقت بود که ندیده بودمش...خداااا حالا با این دل تنگم چیکار کنم ...خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دور و ور ساعت 5:30 خبر از دنیا رفتنش به گوشم رسید...باورم نمیشه...بیست و پنج دقیقس دارم واسه کسی که اینهمه گاهی متنفر میشدم ازش گریه میکردم و هنوزم پرم....خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جواب دل تنگمو کی میخواد بده

جواب اینهمه اشکو کی میخواد بده...

 

 

+چقدددر بده جایی جز دسشویی و حموم واسه گریه کردن پیدا نکنی....

 

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااایا صبربده به همه......




پی نوشت:تازه دارم میفهمم چقددددر دوسش داشتم...

۲ نظر ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۷
ماه پیشونی
معدش خونریزی کرد که بردنش بیمارستان....
هفته پیش چهارشنبه بود که بابا بعد چهار روز کمی حالش بهتر شده بود(مامان جون یکشنبه به آی سی یو برده شده بود )
وقتی دلیلش رو جویا شدیم..گویا حال مامان جون بهتر شده بود و شروع کرده بودن به مایعات دادن بهش گفت که قراره فردا منتقل شه به بخش...
مامان میگفت دکترا گفتن اگه جوون بود درجا میمرد اما به خاطر عملایی که داشته ..بدنش تونسته مقابله کنه...
پنجشنبه عمه و بابا با هم از بیمارستان برگشتن...با حال زار چیزی به من نگفتن ولی مثل اینکه بدنش ورم داشته و به بخش منتقل نشده..به همه گفتن که دکتر هنوز ندیدتش...
امروز زود تعطیل میشدم...از سرویس پیاده شدم که چشم خورد به مامان حاجی(مامان مامانم) و مبینا که داشتن میرفتن سمت خونه...با ذوق دوییدم و مبینا هم دویید سمتم...آغوشش حالمو خوب کرد ..این نیم وجبی با شیطنتاش با لبخنداش و.. حالمو خوب میکنه گاهی...
رفتم جلو و سلام کردم رفتیم خونه ..تو آسانسور دیدم مامان حاجی حالش خوب نیست ..انگاری فشارشم پایین بود...پرسیدم حالش چطور بود؟گفت:زیاد خوب نبود..گفت که از زور ورم چشاش باز نمیشد...گفت که دستاش یخ یخ بود....

غذا رو گرم کردم...
اندی بعد مامان اومد گفت کلیه هاش از بین رفته قراره شب دیالیز بشه....
مامان حاجی میگه الهی خدا بهش رحم کنه
به علیرضا وخواهراش رحم کنه...
راست میگه...بابا دیوونه میشه اگه ی روز مامانشو نبینه...
همه مادرشونو دوست دارن..همه بدون مادر دیوونه میشن...
باباجون کسی که عاشقشم...مامان جونو دوست داشت....مطمئنم اگه بود اونم دیوونه میشد

+از دست دادن عزیز سخته هر چند که برای عزیزانت عزیز باشد...
اصلا نمیخوام به مرگ فکر کنم...من مطمئنم دوباره بلند میشه... من مطمئنم دوباره لبخندشو میبینم..نمیخوام اینجوری بشه...نمیخوام..فکر نبودنش آزارم میده...نمیخوام بهش فکر کنم اما این فکر دست از سرم بر نمیداره

++خدا یا ترو خدا کمکش کن...میدونم که دلش نمیخواد تو این حال ببینتم...مطمئنم که اگه ببینمش اشکام جاری میشن و طاقت دیدنشو ندارم...میخوام صبر کنم..مطمئنم که کمک میکنی ...مطمئنم که میاد تو بخش...مطمئنم که ی بار دیگه میبینمش...من مطمئنم...

+++حالم بد جور زاره


پی نوشت1:این پستو گذاشته بودم انتشار در آینده به خاطر همین پی نوشت دو شاید با همه مثبت نوشت ها فرق کنه


پی نوشت 2:انقدر ورم داره که به زور میتونه نفس بکشه طوری که صدای خس خس نفساش شنیده میشه...بهش اکسیژن وصل کردن...
دستاشو بستن به تخت ...فقط به این گناه که آزارش میدهد آن اکسیژن...

+خدایا دیگر نمیگویم که نجاتش بده...میگویم نگذار اینگونه بماند....این حال آزارش میدهد...خدایا کاری کن که آرام باشد...میدانم که حضورش آرام بخش هست برامان اما خدایا هر آنچه خوب تر است ...من به تو ایمان دارم...



۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۹
ماه پیشونی

حالش زیاد خوب نیست و هم اکنون هم توی بیمارستان لقمان توی بخش آی سی یو به سر میبره...

شاید زیاد دوسش نداشته باشم...ولی اگه نباشه بابام بدجووور میشکنه

لطفا ..خواهشا...تمناعا واسش دعا کنین....

۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۴
ماه پیشونی

محکم بغلم کرد و گفت-آخه تو چرا انقددددددر خوبی...!

شونه هاشو گرفتم و از خودم جداش کردم..ی اخم ساختگی کردم و به لبخند پرمهرش نگاه کردم

+میخوای دو سه روز خبیث شم...؟!

تو چشمام نگاه کرد و گفت- نمیتونی تو ذاتت نیس

+آره راست میگی

و خنده تلخی سر دادم....

دستامو محکم گرفت و گفت ناراحت نباش دیگه...منو که داری ...از سرتم زیادیه.. و خنده کنان دوید و من هم دنبالش...

.

.

.

.

.

.

و

.

.

.

.

.

.

همه جا پر شد از صدای خندمون...

.

.

.

.

.

.

.

.

چقددددددددددددر

سخته

که

.

.

.

.

.

.

همه اینا خواب باشه...

.

.

.

.

.

.

.

.

کاش یکی بود..

کسی که از خواهر بهم نزدیک تر بود...کسی که جواب اشکام و درد و دلام ..جوابای منطقیش نبود

گاهی باید کسی باشه که محکم بغلت کنه و بگه شاید نفهمم چقدددر ولی میبینم که داری عذاب میکشی

بگه که حق داری ناراحت باشی

بگه که از دست دادن کسی که دوسش داری چ خوب چه بد سخته...

بگه که من نمیتونم چیزیو تغییر بدم ولی کنارتم..بیا حرفاتو بهم بزن..بیا اشکاتو رو شونه های من بکن...بیا به من تکیه کن...

بگه که کنارت میمونم تا وقتی که حالت خوب شه..خووووب خووووووب ....تا وقتی که بشی همون آدم دوست داشتنی خودم...

دستاتو بگیره و بذاره خوووب گریه کنی...و به وسعت تمام غم هات اشک بریزی...



+بشنوید:)

۶ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۰:۰۵
ماه پیشونی


۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۹
ماه پیشونی
احیانا اگه کسیو میشناسین که دوست داره وبلاگ نویسی کنه ولی وبلاگی نداره خوشحال میشم بهم بگین..

۸ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۹
ماه پیشونی

بغض گلومو گرفت از این همه بیرحمی اما من به خودم قول داده بودم..چشمام داشت خیس میشد کم کم ولی من به خودم قول داده بودم....نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از خود احساسیم فاصله بگیرم..سعی کردم بیرحم بشم...

پدر گفت لاغرتر شدیا مدرسه داره بهت فشار میاره.... و من چیزی نگفتم تا نکند یک دفعه اشک هایم ریزان شوند(چه میدانست پدر از حال زار من...و..-_-)

مبینا  با بیرحمی تمام همه ی کار های کرده اش را به من نسبت داد و محدثه....حتی نگذاشت دستم به یک تکه از آن کیک بخورد..فقط به آن دلیل که در پختنش کمکش نکردم...و در حال نوشتن تمارین پایان فصل فیزیکم بودم....

مادر دعوایم کرد بخاطر آنکه دفتر دویست برگ فیزیکم را مدرسه نبرده بودم و مسئله های حل شده را از دوستم گرفتم و داشتم مینوشتم...(چه میدانست از سنگینی کیف و درس هایم..)

 

پیش خودم تکرار کردم این جمله را: باید عادت کنم...(چگونه..وقتیکه بعد از پانزده سال هنوز نتوانسته ام کنار بیایم...اما من می توانم..باید بتوانم...)

چشم هایم را محکم بستم...نفس عمیقی کشیدم و بازشان کردم...

سپس راهی اتاقم شدم...

 

دراز کشیدم پلک روی پلک گذاشتم و باز هم افکاری که هجوم آوردند..ذهنم را با مسئله فیزیکی درگیر کردم و به خواب رفتم

درس تنها چیزی است که اجازه میدهد کمی از این دنیای بیرحم فاصله بگیرم....

 

+مانده ام از کار دنیا...چرا همیشه من باید بقیه رو درک کنم آخر.! بد نیست اگر گاهی هم آنها من را درک کنند.

 

۱ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۸
ماه پیشونی

گاهی می اندیشم که دنیا چرا تار است برایم...گاهی مینگرم که کاش عینکی باشد که دنیا را صاف کند برایم..که تاریش را از بین ببرد...

گاهی پی آن میگردم...اما میدانید..سخت است...سخت است پیدا کردن یک عینک میان این همه عینک و در این دنیای بزرگ...

هر عینکی تا بحال یافتم..دنیایم را تیره تر کرد و به راستی آیا عینکی هم وجود دارد برایم؟که پاک شود ...که زلال شوند چشم هایم از گریه

که ...

دنیا گاهی تنگ میشود در حد یک نقطه و به راستی که لحظات سهمگنی را گذرا خواهد بود

کاش بگذرد...و پایان یابد این همه سنگینی نگاه دیگران زیر آن عینک های دودی...زیر آن آسمان دودی و در این دنیای تار....

و کاش پایان یابد...پایان..!

و آیا پایانی جز مرگ برایش میتوان یافت..؟

نمیدانم ولی من حال به گونه ای از مرگ مینگرم که مرگ نیست...مینگرم پایانی برای زندگی نیست و مرگ نیز پایانی نیست..مرگ شروع دوبارست و فکرش فقط رنجش  را در بر دارد

مینگرم که اینهمه زندگی کردن...این همه گشتن برای صاف شدن دنیا..برای پاک شدنش...نه نمیخواهم دوباره از اول آغاز کنم....رنج بسیار کشیدم برای رسیدن به این نقطه ی مزخرف توی زندگیم اما هرچند مزخرف بازم برای من دلنشین است....مزخرفیاتش..اشک هایش..بغض ها و خنده های تلخش برای من دلنشین است...

من زندگی نکردم..من بازیچه زندگی شدم...من از زندگی چیزی نفهمیدم و...چیزی نیافتم جز درد...خدایا شاهد بودی که بخشیدم همه شان را...تک تک غریبه و آشنا را برای هر چیز و ناچیزی...پس این همه رنج چراااا..خدااااااا-_-

دلم فقط به یک جمله خوش است و آن چیزی نیست جز اینکه میگویند:خدا هر آنکس را که بیشتر دوستش داشته باشد..بیشتر می آزارد..بیشتر رنج میدهد...دلم خوش است به تو که مثل آدما بی معرفت نیستی..به تویی که هرگاه ازت کمک گرفتم مطمئنم تمام تلاشتو کردی که دستمو بگیری گرچند که گاهی دستت نرسید..هرچند که گاهی دستم لیز خورد از دستانت و هر چند که گاهی بی اعتنایی کردم از دیدن دست دراز شده ات سمتم...وبار خدایا سپاس از تو..از بودنت.... بابت تمام پس زدن هایم و بودن های تو..

تو را میخواهم این گونه معنا کنم..تنها آدم بامعرفت..تنها پشتیبان...و تنها دوست مهربان و غمخوار ...گاهی گریه کردم و  وقتی به آسمان نگریستم گویی حس میکردم او هم گریان است..حس میکردم که تو هم نگرانمی ..حس میکردم آغوشت را و سعی در انکارش داشتم

مرسی بابت بودنت خدا جونم...همیشه بمان..همیشه ی همیشه بمان...میدانم که فرق داری با این آدم های بی رحم و بی وفا ..پس بمان..برای همیشه

 

+با اینکه میدانم هستی اما دلم میخواهد بودنت را بخواهم و خواهش کنم...میدانم که همیشه هستی..پر رنگ پر رنگ..اما باز هم میگویم که بمان....

ماجده96.7.31

#پایان    ساعت23:59

مثبت نوشت:مهر و مهر پایان یافتند هر چند با مهر بسیار.....

پایان ماه مهر...آغاز زندگی دوباره من است ...و پایان مهربانیم ....

هر سال این موقع را یاد خواهم کرد.....

+مهرم را تمام کردم در حق همه...همین که به فراموشی سپردم بس است..همین که دگر به رویشان نمیاورم بس است....همه اینکارا فقط واسه خود خوددمه.........واسه خود احساسیم که زود باخت و نابود شد.......

و اکنون باید بگویم نقطه شروعی دگر

#آغاز 96.8.1




تاریخ انتشار 4.8.96

۱ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۰
ماه پیشونی
اسم مستعار..!تا حالا بهش فکر نکرده بودم...همیشه و همه جا با اسم خودم نوشتم....و یا اگر نه همه میدانستند که خودم هستم...
نمیدوانم اگر میخواستم اسم مستعاری برای خود انتخاب کنم چ میذاشتم...شاید مینوشتم الف :)
شما چطور؟
۳ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۵
ماه پیشونی

کاش باور میکرد حال بدم را....

۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۶
ماه پیشونی

چه تلخ و چ شیرین

چ بخواهم و نخواهم

میگذرند روزگار....و من بیشتر از هر زمانی سعی میکنم با آن راه بیایم...

۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۰
ماه پیشونی

کاش کسی بود که بیشتر از همه دوستم داشت...

۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۳
ماه پیشونی

توی این لحظه شاید  دلم میخواست یکی ازم حالمو میپرسید



و شاید شما هم دلتان بخواهد...

حالتان چطوور است؟

امیدوارم خوب خوووب باشد

۲ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۲
ماه پیشونی

میخوام همون کاریو بکنم که پدر و مادرم میخوان...

چیزی که اونا میخوان درسته که نبودن من در اینجاس

و این خیلی واسه من سخته

ولی به خاطر اونا میتونم..

فقط میخوام بعدا پشیمون نشم از اینکه خودخواهانه میخواستم قانعشون کنم...

شاید دیگه نیام...در پناه حق:)



+شاد باشید..لبخند یادتون نره..همین:)

۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۶
ماه پیشونی