قالب رضا قالب رضا مــــــــــــــــــــــــاه مـنــــــــــــــــــــــــــــ

مــــــــــــــــــــــــاه مـنــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین نظرات
  • ۱ مهر ۹۶، ۲۱:۳۰ - علیـ ــر ضــا
    😞😞😞

قبل خوندن هر چیز از این وبلاگ لطفا توجه کن..!

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۰ ب.ظ


اگه کسی هستی که بنده رو در دنیای واقعی میشناسی
خوندن حتی یک کلمه از این وبلاگ مورد بخشش نیست...
از خوندن این وبلاگ خود داری کنید...وگرنه اون دنیا عذاب میشم و آویزون گردنتون....
بخششی در کار نیس...


  • ماه پیشونی

Me (پست ثابت )

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۰۷ ب.ظ


ی گزینه اون بالا اضافه شده به نام: من کیم؟؟؟ سری بهش بزنین:)


  • ماه پیشونی

نمیدونم چرا هر کی میاد تو این وبلاگ

تا نگه وبلاگت خیلی غمگینه شکست عشقی خوردی آیا؟بیخیال نمیشه

منم طی یه تصمیم یهویی طور.... تصمیم گرفتم طی یه پست همه چیو شرح بدم...چون واقعا دیگه خسته شدم از این سوال تکراری...

 

وقتی اینجا نوشتنو شروع کردم....همون اولا بود که یه نفر بدجور تو دلم جا شده بود...خیلی بچه بودم و اسمشو گذاشتم عاشق شدن...خیلییی نادان بودم...خخخ

آره من ضربه بدی ازش خوردم اونقدر بد که حال روحیم که به خاطر وجود همون یه نفر بهتر شده بود...افتضاح شد

ولی من دیگه قبولش کردم...و با تمام وجود پذیرفتم...و خودمو مقصر میدونم..چون بچه گی کردم....و شاید تنها کسایی که تا تهش پشتم بودن زری و داداش حسین و علیرضا بودن...

+اما

درباره این وبلاگ ..اول که این وبلاگو شروع کردم به نوشتن...آره وقتی بود که حال روحیم خراب بود به خاطر همون یه نفر...نمیدونم کدوماتون هنوز اون موقع منو دنبال میکردین..وقتی که نوشتم دیگه همه چی تموم شد و هیچ حسی بهش ندارم...و باقی موندن این وبلاگ مزخرف ترین اتفاق ممکنه

ولی میدونین چیه... تصمیم گرفتم اینجا رو حذف نکنم چون من مدتها بود که دیگه وبلاگی برای خودم نداشتم....وجود یگانه به عنوان بهتریییین دوستم باعث شد اون وبلاگ دوست داشتنیمو نصف کنم بین خودم و خودش...و از بعدش دیگه نمیتونستم حرفایی که دلم میخوادو اون تو بزنم...

دلم میخواست جایی وجود داشته باشه که این زندگی مزخرفم و تنهاییامو توش خالی کنم...بغضمو اونجا بشکنم...ی خونه واسه خود خودم....

++باید اعتراف کنم که این وبلاگ در حال حاضر غم و اندوهش فقط و فقط مسببش زندگی مزخرفمه

فقط و فقط بهونه ای برای تنها بودنم توی جمع پنج نفره خونوادمون و 38 نفره فامیلای خیلییییی نزدیک و زنده مونه...

فقط و فقط بهونه ای برای دختر 15ساله ای که مامانش درکش نمیکنه و جنگ و جدل داره هر روز باهاش...

فقط و فقط به خاطر پدری که سال هاست برام هفت پشت غریبه شده....و تو ذهنم یه غول ترسناک اونقدر ترسناااک که با نامه باهاش حرف بزنم..اونقدر که وقتی بخوادتم و درباره همون نامه ازم بپرسه این نامت ینی چی ..اینهمه گلایه به چه معناس...فقط و فقط بغض تو گلوم گیر کنه و هی لبمو گاز بگیرم که اشکام نریزن...تهشم بعد کلی حرف بگه نمیخوای دفاع کنی؟حرفی توضیحی؟ اون نامه چی بود نوشتی و غیر سکوت کنم و اتاقو ترک...!

فقط و فقط به خاطر تنها حامیم که دوازده ساله از دیدنش محروم شدم....پدربزرگی که برام از همه نزدیک تر بود....تنها کسی که وقتی به دنیا اومدم چشاش برق زد...

فقط و فقط به خاطر خواهری که دیگر خواهر نیست برایم...زیر آب زن میشود گاهی...و گاهی هم میشود همان خواهر بچگی هایم که ازم متنفر بود

فقط و فقط به خاطر تنهاییمه...

سیاه بودن قالب

غمگین بودن حال و هوای اینجا...حال و هوای زندگی لعنتیمه

بودن اسم ماه من فقط به خاطر اینه که وقتی دلم خیلیییی میگیره پناه میبرم به بالا پشتبونو با ماه درد و دل میکنم....

بودن اسم ماه من فقط به خاطر اینه که ماه شباهت زیادی به من داره

تنها تفاوت ماه با من اینه که بین اون همه ستاره  تک و تنها بازم میتابه...پررنگ میتابه...ولی من ...ماه خاموشی ام که گاهی رنگ میگیرد و حال و هوایش و لبش طعم لبخند میگیرد.....

 

 

پی نوشت:برای اولین بار گفتم...گفتم و خالی شدم.....برای اولین بار کامل گفتم و جواب سوال بقیه رو با یه نه فیصله ندادم....بعد مدت ها دلم خواستم بگویم وخالی شوم....

برای اولین بار به اشکام توجه نکنم به تار شدن چشام توجه نکنم و بنویسم....انگشتانم بی هوا تایپ کرد و بر خلاف این روزهایم که  حوصله تایپ کردن و حرف زدن و غیر را نداشت...پررنگ شروع کرد به نوشتن....خدایا مگه منم بندت نیستم؟نمیگم بد کردی نمیگم نگام نکردی...چون کردی  اگه نمیکردی الان ماجده ای نبود...الان حتی اون یکی درمیون خنده هام نبود...خدایا شکرت..!ولی (ولی و اما نداره ...خیلییییی شکرت)

 

 

  • ماه پیشونی

آرامش

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

وقتی کسی تورا می رنجاند...
ناراحت نشو!!!

چون این قانون طبیعت است!!!

که درختی که شیرین ترین میوه ها را دارد
بیشترین سنگ ها را می خورد....
گوته نویسنده و نقاش بزرگ المانی، "آرامش" را اینگونه تعریف می کند؛
"آرامش"، پیامد اندیشیدن نیست !
بلکه "آرامش"، نیندیشیدن به گرفتاری ها و چالش هایی است که ارزش، "اندیشیدن" ندارند...!!!!!!

 

  • ماه پیشونی
قرار بود دو و نیم تعطیل شیم رفتیم مدرسه گفتن یک ....آخرشم از یازده و نیم ما رو ول کردن تو حیاط گفتن برین خونه هاتون:|
اونایی که سرویسی بودن موندن..که قطعا منم جزوشون بودم...هیچی دیگه بالاخره به مامانا پیامک زدن که دوازده تعطیل شدیم و دوازده و نیم سرویس اومد دنبالمون...الان ی ربعه خونه ام
:/
احساس بچه دبستانیا رو دارم
هرچند که دبستان بغل خونمونم هنوز تعطیل نشده بودن:|


+دبیرستانو دوس دارم:*


نوشته شده در ساعت:12:44
  • ماه پیشونی

بزرگ شدن....

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ

-محی به نظرت بزرگ شدی؟

+آره

-کی؟چجوری؟

+از وقتی که با فضای مجازی اشنا شدم....

-آره راس میگی فضای مجازی بهتر آدما رو بهم میشناسونه...میدونی من فکر میکنم عشقای مجازی ی چیز چرت و بی ته ان... شاید فقط باعث بشن کمی بزرگ تر شیم ..کمی ادمای نفرت بر انگیزو بهتر بشناسیم...و...

(بهم نگاه کرد و گفت)

+به نظرم تو زود تجربه کردی ....

-من همه چیزو زود تجربه کردم....خیلی چیزارم زود فهمیدم....

(رفت تو خاطرات انگاری)

خندید و با سر حرفمو تایید کرد....







++از نارنجی متنفرم ولی فقط همین ی ماه به عشق خودش...

+++اینجا هم حسینی شد....

++++عاشق ماه محرمم...

++++شاید نتونم بیام..حلالم کنین...

  • ماه پیشونی

من دوباره اومدم^_______^

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۱۵ ب.ظ

همیشه  تنبل بودم....ساده از کنار پستای طولانی میگذشتم چون حوصله خوندنشونو نداشتم اما بین اون همه بعضیا بودن که پستاشون هر چند طولانی ولی واسه من لذت بخش بود خوندنشون......مثل حوا ...آن شرلی...علیرضا...میترا....ماهور...داداش حسین.....میثم ر.ی .....خان بلاگستان ......زهرا....و گاهی یگانه و منصوره و محمد و غیر

هیچوقت نخواستم پست طولانی بنویسم...این پستم مثل همه پستای قبلیم میخواست نوشته بشه ولی وقتی سرمو از روی کیبورد برداشتم دیدم اوه مای گاد چقد طولانی شد......تصمیم گرفتم این بالا براتون بنویسم که این صرفا خاطرات است و اگه دوست داشتید بخونید....برای من فرقی نمیکنه که چه ی نفر بخونه ...و چه صد نفر.....مهم نوشتن بود که من نوشتم و خالی شدم.....

دلم خیلیییی واسه خیلیییییا تنگ شده بود....خیلییییییی دوستون دارم....اون خیلیییییا :)

___________________________________________________________________

رفتیم نطنز..من و بابا

به یاد نمیارم هیچوقت جلو نشسته باشم...همیشه عقب میشستم از بچگیم..عادت کرده بودم..پشت بابا بشینم و هر بار صدای معترضشو بشنوم  به خاطر گذاشتن پام روی کمربندش و یا ...یادش بخیر هنوز هم همون جا همون جا مینشستم ...پشت بابا....بچه که بودم عاشق وسط نشستن بودم..عاشق اینکه از وسط دو تا صندلی خودمو حل بدم جلو و  صدای معترض همه و مخصوصا محدثه رو درارم...چه روزای خوشی بود ...علی رقم میل بابا سیدی میذاشتم و بیشتر راه سفر به نطنز رو با محی میخوندیم و خوش میگذروندیم...اون موقع هایی که اونجا خونه داشتیم بالای خونه دایی ممد و دایی غلام...یادش بخیر پاستور بازی هامون...من و محسن و محدثه و یاسمن و زهرا و یاسین...البته بیشتر وقتا من و محدثه و محسن بودیم که نطنز بودیم و بازی میکردیم یادش بخیر اون روز کنار اون درخت کاج  مثل همیشه من و محدثه یاسمن و یاسین و باز هم محسن....ما (منظورم من و محدثه است)هیچوقت با حسن (داداش محسن)خو نگرفتیم هیچوقت توی دسته جمعیامون نبود...تو بازی و هامون  نبود و غیر...

داشتم میگفتم اون روز مثل همیشه داشتیم مسابقه میدادیم که کی کاجش نزدیک تر به دیوار میفته که چشمم خورد به یه پسر بچه که آجر پرت میکرد توی اون حوض کوچیک دعوامون شد ...دعواش کردم که اینکارو نکنه و غیر و اونم با پر رویی تمام جوابمو میداد ..که یهو رفت..... چشمم به بچه ها خورد که داشتن با هیجان بازیشونو میکردن و حواسشون اصن نبود... یه دونه کاج بسته از اینا که هنوز نرسیده بودن برداشتم و رفتم لبه دیوار واستادم میخواستم پرتش کنم اون طرف اونطرف (نمیتونم مکانو توصیف کنم این دیواری که من بالاش بودم از کنارم ده تایی پله میخوره میره پایین اون پایین یه حوضه که اون موقع فقط توش بچه قورباغه بود ... یه ی متر اونورتر یه دیوار چهل پنجاه سانتی بود و اونطرف هم آزاد ....میخواستم تا جایی که میتونم کاجو دورتر بندازم خیلی بعد اون دیوار)اومدم عقب تر و میخواستم پرتش کنم که یهو یه دستی رو رو بدنم احساس کردم همون پسر بچه بود ..میخواست حولم بده ...توی وضعیت بدی بودم یهو مامانش اومد و گرفتش من که داشتم جیغ میزدم و صدام توجه چهار دوست همیشگیمو جلب کرد...اونا در حالت بهت و خنده بودن و من ...اون سالا گذشت الان اون دیوارو نرده زدن دیگه نمیشه اون بازی رو کرد..الان تو اون آب اردکم هست...الان محدثه و محسن در شرف کنکورن و یاسین...فکر کنم دیگه بیست ، بیست و یک سالش باشه و یاسمن خواهرش امسال میره هشتم و زهرا هفتم....منم دهم...الان من  و محدثه یه آبجی سه ساله داریم..و زهرا یه داداش پنج ساله.... الان محسن اینا کاشان زندگی میکنن....و ما ها مثل همیشه تهران ...خیلی گذشته از اون روزا مون ..از اون همه خاطرات یادم نمیاد آخرین باری که رفتیم نطنز رو...نمیدونستم آخرین باره وگرنه از تمامی لحظات لذت میبردم و از دست محسن و یاسمن دلخور میشدم که توپ بسکتبال نو مو انداختن تو گل....نمیدونستم ...اگه میدونستم مثل همیشه با خنده از کنارش نمیگذشتم...تا شاید این نبخشیدن باعث میشد دوباره همو ببینیم....اگه میدونستم آخرین باره قبول میکردم با مهدیه برمو شب خونشون بخوابم و تو دکوراسیون خونه خاله کمکش میکردم و غیر....یادش بخیر چقدر محسنو اذیت میکردیم به خاطر اینکه همیشه میخندید و به خاطر فک جلوش بود وهمه اینا..الان اتودنسی شم برداشته بود دیگه اون محسن قبل نبود هیکلی شده بود ..قد علم کرده بود..مثل من و محدثه و یاسمن که دیگه اون آدمای قبل نبودیم ...تغیر کرده بودیم ولی در عمقمون شاید هنوز هم همونا باشیم....پارسال تابستون بود عروسی مهدیه(دختر خاله)که همو دیدیم( منظورم یاسمن و زهرا نیستن ما ها گاهی سالی یکباری همو میدیدیم...منظورم دایی ممد و خانوادشه منظورم محسنه....منظورم اون نگار کوچوله که الان در حال حاضر یه داداش دو ، سه ماهه داره...منظورم مهدیه اس...و خیلیای دیگه...بعد شاید چهار یا پنج سال ندیدن...مایی که ماهی  حداقل یه بار میرفتیم نطنزو حداقل ده روزی میموندیم....یادش بخیر اون روزا ..چ خوش بودم....

میخواستم چی بگم و به کجا رسیدم خخخخ (گاهی درباره چیزی میخوای سخن بگی ولی ی سری چیزای دیگه هم تو ذهنت میان ی چیزای شیرین..خیلی شیرین...ی سری خاطرات که هی لابه لاش میگی یادش بخیر...)

میخواستم بگویم اینبار جلو نشستم...با خودم عهد کردم که برخلاف همیشه نخوابم(معمولا وقتی بهم میگن میخوایم بریم جایی اگه تا اونجا دو ساعتم راه باشه خوابم نمیبره ولی وقتی بهم میگن میخوایم بریم مسافرت چه تا اونجا یه ساعت راه باشه چه ده ساعت یا بلکه هم بیشتر..من باید بخوابم...هر چند یک ربع خواب)راه افتادیم کمربندمو بستم...مثل این سال های اخیر که حرف داشتم ولی توانایی گفتنشو به بابا نداشتم سکوت کردم(بابا رو خوب میشناسم عین منه ...از اینکه آدمی باشه ولی سکوت باشه بدش میاد ....حتی اگه اون حرفا آزارش بده یا که اعصابشو داغون کنه...)

بابا-بخواب ..راه دوره خسته میشی

فک کنم بار چهارم یا پنجمیه که بهم میگفت....چرا..چرا حالا که من میخوام نخوابم...آخه چرا....چقد شبیهش شدی بابایی(شبیه بابای بابام)...بابا ترجیح میداد خودش از سکوت اذیت بشه ولی اعصاب منو داغون تر از اینی که هست نکنه...(چقد شیرین فکر کردم بهش...  :)   )

زبونمو گاز گرفتم و تصمیم گرفتم ی حرفی بزنم..برگشتم به بابا گفتم-بابایی اون ال نود اتوماته که تو فکرشی بخری فلش خورم هس؟

گف-آره و خندید

گفتم-وای بابا

گفت-چیزی شده؟

گفتم-نگو که اونم قفل کودک داره...

گفت – داره

-وااااااااااااااااااااااااااااااااااای نه ...(به حالت ناراحتی الکی)بابایی نمیخواد اینو بخریا

و خندیدیم...شاید در دل و کوتاه...

رادیو روشن بود کانال معارف ..صداشو زیاد کردم داشتم به حرفای حاج آقاعه گوش میکردم که بابا دوباره  به حرف اومد

-اون پیچ بغل صندلیو بپیچون قشنگ دراز بکش بخواب

(چشام خسته شده بودن..در این یک مورد پدر میشناخت مرا شاید....)

پیچو پیچوندم و غرق شدم تو افکارم...مثل همیشه فقط چندتا اسم بودن که میومدن تو ذهنم....که بیشتراشونم شخصیت رمانایی بودن که میخوندم و یا اینکه مجازی بودن....همیشه همین بودم...ترس داشتم..از اینکه نکنه ی وخ ی بدی ای در حق افراد مجازی کرده باشم میدونید چرا چون آدمای مجازی رو نمیشه پیدا کرد..ی آدم مجازی رو امکان نداره یهو تو خیابون ببینیش و بشناسیش...ولی آدمایی که توی دنیای واقعین  فرق دارن...

 

 

 

.......................

 

 

 

 

 

 

رفتیم خونه خاله....اگه بگم کل روزو تنهایی رو مبل نشسته بودم و یا به دیوار نگاه میکردم یا رمان میخوندم و یا خودم رو با ناخونام و لبه شالم درگیر میکردم دروغ گفتم...خخخخ چون دستشویی هم رفتم و ناهار هم خوردم... :)

.....

 

و...... عروسی

 اصن به یاسمن و زهرا سعی نکردم نزدیک شم از همون دور سلام کردم....ترجیح دادم  فعلا نرم جلو...میترسیدم سوتی بدم و از زیر زبونم حرفایی رو بکشن بیرون که اصن دوس ندارم بدونن و به خودم مربوطه...

کل عروسی با پوست خیارا ور رفتم...این تنهایی واسه من خیلی لذت بخش تر بود شاید...! و گاهی هم نگهداری از امیر علی سه ،چهار ماهه:).....بعد شام و راهی شدن رفتم پیششون....هنوز هم همونقدر صمیمی بودیم:) چقد لذت بخشه گاهی....

...............

 

دم خونه مادر و پدر داماد وایسادیم :) نگار اسفندو ریخت تو زغال و بادش زد ..دود خفیفی وارد سینم شد به سرفه افتادم...خیلی بد بود خیلییییی.......به نگار شب برگشتم گفتم و اون انکار کرد از اینکه خودش بوده خخخخخخخخخخ بچه س دیه

عروس دوماد اومدن(نتونستیم دنبال عروس دوماد بریم... مشکلی پیش اومد)چسبیده به ماشین عروس دوماد بودن خخخخخخ کنار در خونه خاله توقف کردن.دیگه خسته شده بودم از زل زدن به اون گوسفند بیچاره که بارها برای فرار تلاش کرد...خسته شدم از زل زدن  به اون پسر بچه که با نامردی با اون گوسفند رفتار میکرد....خیلییی نامرد!

رفتم سمتشون....و دوباره حرف زدنای بینمون ....سه دختر که هیچکدام حوصله مراسم رو ندارن و فقط آتیش بازی اولش رو دیدن ....

....

اینبار فرق داشت نه محدثه بود  و نه محسن..... و نه یاسین...

 

 

 

امضا:ماجده.ک

نوشته شده در تاریخ:96.6.29

  • ماه پیشونی

2

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۸ ب.ظ

انسان آهنگی است که

خدا سروده است.



دکتر علی شریعتی

  • ما جــــــــღــــــدہツ