مــــــــــــــــــــــــاه مـنــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین نظرات
نویسندگان

۱۱۰ مطلب توسط «ماه پیشونی» ثبت شده است


این وبلاگ به روز نخواهد شد..


۲۱ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۳
ماه پیشونی

از اولشم موندنی نبودم..اگه بودمم..واسه دل خودم نبودم...ممنون از 83 نفر...و شرمندم بابت 400و خورده ای روزی که گذشت..

ی پست  ثابت گذاشته بودم قبلا...تا فردا اگه کسی خواست بگه...چون من دوشنبه نیستم....

لینک پست:

ی عرضی داشتم:)


ممنونم از همتون بابت وقتی که گذاشتید..

ممنونم ازتون که بی احترامی نکردید

و بیشتر بیشتر ممنونم از آبجی منصوره...واست دعا های خوبی میکنم....

 

 

حق یارتان...خدانگهدارتان

 

۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۲۵
ماه پیشونی





شاید باورتون نشه..ولی هنوز باورم نشده که دیگه نیست...همش وقتی بابا میگه میخوایم بریم خونه مامان جون دلم میخواد درسامو بهونه کنم برای نرفتن به اونجا و ندیدنش روی تخت...

شاید باورتون نشه ولی هروقت میریم خونشون وقتی که در باز میشه همش احساس میکنم الان مامان جون پشت دره..

یا اینکه همش دلم میخواد در دستشویی باز شه و بیاد تو و برم بغلش کنم...دلم تنگ شده واس بوش...

واسه نماز اول وقت خوندناش...

واسه اخبار دیدناش وسط فیلم کره ایم و کوتاه اومدنش سر اینکه من فیلممو ببینم...

دلم تنگه واسش...

شاید باورتون نشه ولی باور اینکه دیگه نیست...دیگه نفس نمیکشه واسم سخته....




+ولی اون بنرا و لباسای مشکی تو تن همه...

و تخت خالیش بهم میگه دیگه نیست....

کاش میشد برگشت عقب...خیلیییی عقب....

۲ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۰
ماه پیشونی
هفتم همین ماه بود...از مدرسه اومدم خونه که آنلاین شدم و پیامتو دیدم...
از اون روز دیگه نبودی...حتی جوابمو ندادی...همون روزی که پیام دادی حلالم کن...
نگرانم کردی و رفتی... عصرش مامان بزرگم مرد...
دیگه هیشکیو نداشتم که آروومم کنه...با کی درد و دل میکردم...کی بود که همه چیو میدونست...همه چی زندگیمو...جز تو نبود کسی...کسی که بهم آیه یاد بده تا آروم بشم....خواستم نماز شب اول  قبر بخونم و نبودی بهم بگی چطوری بخونم...چند دور از رو مفاتیح  خوندمش... اما میدونی چیه؟ دلم میخواست یکی برام توضیح بده...
سخت بود دو نفرو در عرض یک روز از دست دادن...
بهت خیلییی مدیونم داداشی...خیلی...
اگه الان نماز میخونم بخاطر حرفاییه که دربارش بهم زدی...
اگه بدی هاای بقیه رو در نگاهم ناچیز میگیرم و خوبی هاشونو همه چیز بخاطر حرفا ی تو بود..
اگه تونستم با خانوادم رابطه ی خوب تری داشته باشم..فقط به خاطر نصیحت های تو بود...
اگه ی قدم به خدا نزدیک شدم به خاطر تو بود...
میدونم که این پستمو نمیبینی...ولی دلم خواست بگویم و تعریف کنم از خوبی هایت
دلم خواست بگویم هنوز هم هستند کسانی که در حقت برادری را به جا می آورند...هستند کسانی که   خداییت کنند...
هستند...


#داداش_حسین


۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۵
ماه پیشونی

باز دلم خون شد و چشمم گریست

آنکه درین روز چون من نیست کیست؟

باز دگر باره رسید اربعین

جوش زند خون حسین از زمین

غرق تلاطم شده بحر محیط

یک سره درد است بساط بَسیط

شد چهلم روز عزای حسین

جان جهان باد فدای حسین

محمدشریف صادقی (وفا)


۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۹
ماه پیشونی

ویزا گرفته بود...حتی بلیتشم گرفته بود...که یهویی نا غافل مادرش از دنیا رفت...

همه میگن قسمت نبود اربعین کربلا باشه...الان ..در این روز های عزیز..در روستای کندز و شهرستان نطنز است و به غم مادر و امامش میگرید....


 



+همه زائران حسینی و همه ی عاشقان امام حسین میخواستم کi ازتون خواهشی کنم...میشه برای این پسر که مادرش را تازه از دست داده و برای این پدر که فرزندانش طاقت دیدن غم توی چشمانش را ندارند...دعا کنین؟




++میشه ی فاتحه هم واسه مادر این مرد بخونین؟

۴ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۶
ماه پیشونی

چ زود میگذره روزای نبودنت...

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۳
ماه پیشونی

اولین وبلاگی که زدمش اینجا بود

اسم عوض کرد ولی پاک نشد

کم کار شد ولی بیکار نه

الکی الکی موندگار شد

الکی الکی کلی اتفاق اینجا افتاد و هنوزم به یادشون دارم با اینکه همه یاد داشت ها و نظراتو پاک کردم..ولی از تو این ذهن لعنتی پاک نشد

الکی الکی هنوز هستم...

حتی ی سالگیشم جشن نگرفتم...انقددددر بی حسم نسبت بهش

394روز گذشت...

394روز با خاطرات

394روز پر از روز نوشت

394روز...

زیاده...واسه منی که هیچ وقت موندگار نبودم و همش از این شاخه به اون شاخه پریدم...

وبلاگ جانم 394روزگیت مبااارک

۴ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۳
ماه پیشونی


۱ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۳:۳۲
ماه پیشونی


تنها مرگ است که دروغ نمیگوید.

#صادق_هدایت


۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۵
ماه پیشونی


خیلی وقته که ندیدمش شاید دو هفته شایدم بیشتر...

دلم واسش تنگ شده بود

رفتم آلبوممو باز کردم که ببینمش...ی دونه عکسم نبود...نبود...

گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ


۲ نظر ۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۴
ماه پیشونی

تقصیر من شد...من روانی که از خدا خواستم  آرام باشه...تقصیر من لعنتی شد که گفتم ایمان دارم بهت خدا جونم....تقصیر من شد...تقصر من...

از ظهر دلم گواه بد داده بود اما همه گفتن به دلت بد راه نده....

حالا چجوری میشه زندگی کرد...

چجوری میشه زندگی کرد  و شکستن اعضای خانوادتو جلوی چشمات ببینی

خیلی وقت بود که ندیده بودمش...خداااا حالا با این دل تنگم چیکار کنم ...خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دور و ور ساعت 5:30 خبر از دنیا رفتنش به گوشم رسید...باورم نمیشه...بیست و پنج دقیقس دارم واسه کسی که اینهمه گاهی متنفر میشدم ازش گریه میکردم و هنوزم پرم....خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جواب دل تنگمو کی میخواد بده

جواب اینهمه اشکو کی میخواد بده...

 

 

+چقدددر بده جایی جز دسشویی و حموم واسه گریه کردن پیدا نکنی....

 

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااایا صبربده به همه......




پی نوشت:تازه دارم میفهمم چقددددر دوسش داشتم...

۲ نظر ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۷
ماه پیشونی
معدش خونریزی کرد که بردنش بیمارستان....
هفته پیش چهارشنبه بود که بابا بعد چهار روز کمی حالش بهتر شده بود(مامان جون یکشنبه به آی سی یو برده شده بود )
وقتی دلیلش رو جویا شدیم..گویا حال مامان جون بهتر شده بود و شروع کرده بودن به مایعات دادن بهش گفت که قراره فردا منتقل شه به بخش...
مامان میگفت دکترا گفتن اگه جوون بود درجا میمرد اما به خاطر عملایی که داشته ..بدنش تونسته مقابله کنه...
پنجشنبه عمه و بابا با هم از بیمارستان برگشتن...با حال زار چیزی به من نگفتن ولی مثل اینکه بدنش ورم داشته و به بخش منتقل نشده..به همه گفتن که دکتر هنوز ندیدتش...
امروز زود تعطیل میشدم...از سرویس پیاده شدم که چشم خورد به مامان حاجی(مامان مامانم) و مبینا که داشتن میرفتن سمت خونه...با ذوق دوییدم و مبینا هم دویید سمتم...آغوشش حالمو خوب کرد ..این نیم وجبی با شیطنتاش با لبخنداش و.. حالمو خوب میکنه گاهی...
رفتم جلو و سلام کردم رفتیم خونه ..تو آسانسور دیدم مامان حاجی حالش خوب نیست ..انگاری فشارشم پایین بود...پرسیدم حالش چطور بود؟گفت:زیاد خوب نبود..گفت که از زور ورم چشاش باز نمیشد...گفت که دستاش یخ یخ بود....

غذا رو گرم کردم...
اندی بعد مامان اومد گفت کلیه هاش از بین رفته قراره شب دیالیز بشه....
مامان حاجی میگه الهی خدا بهش رحم کنه
به علیرضا وخواهراش رحم کنه...
راست میگه...بابا دیوونه میشه اگه ی روز مامانشو نبینه...
همه مادرشونو دوست دارن..همه بدون مادر دیوونه میشن...
باباجون کسی که عاشقشم...مامان جونو دوست داشت....مطمئنم اگه بود اونم دیوونه میشد

+از دست دادن عزیز سخته هر چند که برای عزیزانت عزیز باشد...
اصلا نمیخوام به مرگ فکر کنم...من مطمئنم دوباره بلند میشه... من مطمئنم دوباره لبخندشو میبینم..نمیخوام اینجوری بشه...نمیخوام..فکر نبودنش آزارم میده...نمیخوام بهش فکر کنم اما این فکر دست از سرم بر نمیداره

++خدا یا ترو خدا کمکش کن...میدونم که دلش نمیخواد تو این حال ببینتم...مطمئنم که اگه ببینمش اشکام جاری میشن و طاقت دیدنشو ندارم...میخوام صبر کنم..مطمئنم که کمک میکنی ...مطمئنم که میاد تو بخش...مطمئنم که ی بار دیگه میبینمش...من مطمئنم...

+++حالم بد جور زاره


پی نوشت1:این پستو گذاشته بودم انتشار در آینده به خاطر همین پی نوشت دو شاید با همه مثبت نوشت ها فرق کنه


پی نوشت 2:انقدر ورم داره که به زور میتونه نفس بکشه طوری که صدای خس خس نفساش شنیده میشه...بهش اکسیژن وصل کردن...
دستاشو بستن به تخت ...فقط به این گناه که آزارش میدهد آن اکسیژن...

+خدایا دیگر نمیگویم که نجاتش بده...میگویم نگذار اینگونه بماند....این حال آزارش میدهد...خدایا کاری کن که آرام باشد...میدانم که حضورش آرام بخش هست برامان اما خدایا هر آنچه خوب تر است ...من به تو ایمان دارم...



۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۹
ماه پیشونی

حالش زیاد خوب نیست و هم اکنون هم توی بیمارستان لقمان توی بخش آی سی یو به سر میبره...

شاید زیاد دوسش نداشته باشم...ولی اگه نباشه بابام بدجووور میشکنه

لطفا ..خواهشا...تمناعا واسش دعا کنین....

۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۴
ماه پیشونی

محکم بغلم کرد و گفت-آخه تو چرا انقددددددر خوبی...!

شونه هاشو گرفتم و از خودم جداش کردم..ی اخم ساختگی کردم و به لبخند پرمهرش نگاه کردم

+میخوای دو سه روز خبیث شم...؟!

تو چشمام نگاه کرد و گفت- نمیتونی تو ذاتت نیس

+آره راست میگی

و خنده تلخی سر دادم....

دستامو محکم گرفت و گفت ناراحت نباش دیگه...منو که داری ...از سرتم زیادیه.. و خنده کنان دوید و من هم دنبالش...

.

.

.

.

.

.

و

.

.

.

.

.

.

همه جا پر شد از صدای خندمون...

.

.

.

.

.

.

.

.

چقددددددددددددر

سخته

که

.

.

.

.

.

.

همه اینا خواب باشه...

.

.

.

.

.

.

.

.

کاش یکی بود..

کسی که از خواهر بهم نزدیک تر بود...کسی که جواب اشکام و درد و دلام ..جوابای منطقیش نبود

گاهی باید کسی باشه که محکم بغلت کنه و بگه شاید نفهمم چقدددر ولی میبینم که داری عذاب میکشی

بگه که حق داری ناراحت باشی

بگه که از دست دادن کسی که دوسش داری چ خوب چه بد سخته...

بگه که من نمیتونم چیزیو تغییر بدم ولی کنارتم..بیا حرفاتو بهم بزن..بیا اشکاتو رو شونه های من بکن...بیا به من تکیه کن...

بگه که کنارت میمونم تا وقتی که حالت خوب شه..خووووب خووووووب ....تا وقتی که بشی همون آدم دوست داشتنی خودم...

دستاتو بگیره و بذاره خوووب گریه کنی...و به وسعت تمام غم هات اشک بریزی...



+بشنوید:)

۶ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۰:۰۵
ماه پیشونی


۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۹
ماه پیشونی
احیانا اگه کسیو میشناسین که دوست داره وبلاگ نویسی کنه ولی وبلاگی نداره خوشحال میشم بهم بگین..

۹ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۹
ماه پیشونی

بغض گلومو گرفت از این همه بیرحمی اما من به خودم قول داده بودم..چشمام داشت خیس میشد کم کم ولی من به خودم قول داده بودم....نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از خود احساسیم فاصله بگیرم..سعی کردم بیرحم بشم...

پدر گفت لاغرتر شدیا مدرسه داره بهت فشار میاره.... و من چیزی نگفتم تا نکند یک دفعه اشک هایم ریزان شوند(چه میدانست پدر از حال زار من...و..-_-)

مبینا  با بیرحمی تمام همه ی کار های کرده اش را به من نسبت داد و محدثه....حتی نگذاشت دستم به یک تکه از آن کیک بخورد..فقط به آن دلیل که در پختنش کمکش نکردم...و در حال نوشتن تمارین پایان فصل فیزیکم بودم....

مادر دعوایم کرد بخاطر آنکه دفتر دویست برگ فیزیکم را مدرسه نبرده بودم و مسئله های حل شده را از دوستم گرفتم و داشتم مینوشتم...(چه میدانست از سنگینی کیف و درس هایم..)

 

پیش خودم تکرار کردم این جمله را: باید عادت کنم...(چگونه..وقتیکه بعد از پانزده سال هنوز نتوانسته ام کنار بیایم...اما من می توانم..باید بتوانم...)

چشم هایم را محکم بستم...نفس عمیقی کشیدم و بازشان کردم...

سپس راهی اتاقم شدم...

 

دراز کشیدم پلک روی پلک گذاشتم و باز هم افکاری که هجوم آوردند..ذهنم را با مسئله فیزیکی درگیر کردم و به خواب رفتم

درس تنها چیزی است که اجازه میدهد کمی از این دنیای بیرحم فاصله بگیرم....

 

+مانده ام از کار دنیا...چرا همیشه من باید بقیه رو درک کنم آخر.! بد نیست اگر گاهی هم آنها من را درک کنند.

 

۱ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۸
ماه پیشونی

گاهی می اندیشم که دنیا چرا تار است برایم...گاهی مینگرم که کاش عینکی باشد که دنیا را صاف کند برایم..که تاریش را از بین ببرد...

گاهی پی آن میگردم...اما میدانید..سخت است...سخت است پیدا کردن یک عینک میان این همه عینک و در این دنیای بزرگ...

هر عینکی تا بحال یافتم..دنیایم را تیره تر کرد و به راستی آیا عینکی هم وجود دارد برایم؟که پاک شود ...که زلال شوند چشم هایم از گریه

که ...

دنیا گاهی تنگ میشود در حد یک نقطه و به راستی که لحظات سهمگنی را گذرا خواهد بود

کاش بگذرد...و پایان یابد این همه سنگینی نگاه دیگران زیر آن عینک های دودی...زیر آن آسمان دودی و در این دنیای تار....

و کاش پایان یابد...پایان..!

و آیا پایانی جز مرگ برایش میتوان یافت..؟

نمیدانم ولی من حال به گونه ای از مرگ مینگرم که مرگ نیست...مینگرم پایانی برای زندگی نیست و مرگ نیز پایانی نیست..مرگ شروع دوبارست و فکرش فقط رنجش  را در بر دارد

مینگرم که اینهمه زندگی کردن...این همه گشتن برای صاف شدن دنیا..برای پاک شدنش...نه نمیخواهم دوباره از اول آغاز کنم....رنج بسیار کشیدم برای رسیدن به این نقطه ی مزخرف توی زندگیم اما هرچند مزخرف بازم برای من دلنشین است....مزخرفیاتش..اشک هایش..بغض ها و خنده های تلخش برای من دلنشین است...

من زندگی نکردم..من بازیچه زندگی شدم...من از زندگی چیزی نفهمیدم و...چیزی نیافتم جز درد...خدایا شاهد بودی که بخشیدم همه شان را...تک تک غریبه و آشنا را برای هر چیز و ناچیزی...پس این همه رنج چراااا..خدااااااا-_-

دلم فقط به یک جمله خوش است و آن چیزی نیست جز اینکه میگویند:خدا هر آنکس را که بیشتر دوستش داشته باشد..بیشتر می آزارد..بیشتر رنج میدهد...دلم خوش است به تو که مثل آدما بی معرفت نیستی..به تویی که هرگاه ازت کمک گرفتم مطمئنم تمام تلاشتو کردی که دستمو بگیری گرچند که گاهی دستت نرسید..هرچند که گاهی دستم لیز خورد از دستانت و هر چند که گاهی بی اعتنایی کردم از دیدن دست دراز شده ات سمتم...وبار خدایا سپاس از تو..از بودنت.... بابت تمام پس زدن هایم و بودن های تو..

تو را میخواهم این گونه معنا کنم..تنها آدم بامعرفت..تنها پشتیبان...و تنها دوست مهربان و غمخوار ...گاهی گریه کردم و  وقتی به آسمان نگریستم گویی حس میکردم او هم گریان است..حس میکردم که تو هم نگرانمی ..حس میکردم آغوشت را و سعی در انکارش داشتم

مرسی بابت بودنت خدا جونم...همیشه بمان..همیشه ی همیشه بمان...میدانم که فرق داری با این آدم های بی رحم و بی وفا ..پس بمان..برای همیشه

 

+با اینکه میدانم هستی اما دلم میخواهد بودنت را بخواهم و خواهش کنم...میدانم که همیشه هستی..پر رنگ پر رنگ..اما باز هم میگویم که بمان....

ماجده96.7.31

#پایان    ساعت23:59

مثبت نوشت:مهر و مهر پایان یافتند هر چند با مهر بسیار.....

پایان ماه مهر...آغاز زندگی دوباره من است ...و پایان مهربانیم ....

هر سال این موقع را یاد خواهم کرد.....

+مهرم را تمام کردم در حق همه...همین که به فراموشی سپردم بس است..همین که دگر به رویشان نمیاورم بس است....همه اینکارا فقط واسه خود خوددمه.........واسه خود احساسیم که زود باخت و نابود شد.......

و اکنون باید بگویم نقطه شروعی دگر

#آغاز 96.8.1




تاریخ انتشار 4.8.96

۱ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۰
ماه پیشونی
اسم مستعار..!تا حالا بهش فکر نکرده بودم...همیشه و همه جا با اسم خودم نوشتم....و یا اگر نه همه میدانستند که خودم هستم...
نمیدوانم اگر میخواستم اسم مستعاری برای خود انتخاب کنم چ میذاشتم...شاید مینوشتم الف :)
شما چطور؟
۳ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۵
ماه پیشونی

کاش باور میکرد حال بدم را....

۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۶
ماه پیشونی

چه تلخ و چ شیرین

چ بخواهم و نخواهم

میگذرند روزگار....و من بیشتر از هر زمانی سعی میکنم با آن راه بیایم...

۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۰
ماه پیشونی

کاش کسی بود که بیشتر از همه دوستم داشت...

۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۳
ماه پیشونی

توی این لحظه شاید  دلم میخواست یکی ازم حالمو میپرسید



و شاید شما هم دلتان بخواهد...

حالتان چطوور است؟

امیدوارم خوب خوووب باشد

۲ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۲
ماه پیشونی

میخوام همون کاریو بکنم که پدر و مادرم میخوان...

چیزی که اونا میخوان درسته که نبودن من در اینجاس

و این خیلی واسه من سخته

ولی به خاطر اونا میتونم..

فقط میخوام بعدا پشیمون نشم از اینکه خودخواهانه میخواستم قانعشون کنم...

شاید دیگه نیام...در پناه حق:)



+شاد باشید..لبخند یادتون نره..همین:)

۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۶
ماه پیشونی
۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۷
ماه پیشونی

خوب باش...خوبی کن...حتی اگه دنیا باهات بد کرد

خوب باش..خوبی کن...حتی اگه آدما باهات بد کردن...

مهربون باش و مهربونی کن...آدما غضاوتاشون اهمیتی نداره...فقط به خدا فکر کن...

و ادامه بده

به نفس کشیدن..

هر چند آرووم...

زند باش...زندگی کن...

مهربونی کن بدون هیچ انتظاری....سخته چون انسانیم..ولی میشه اگه انتظارو از آدما داشته باشی و چشت به خدا باشه....


۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۰
ماه پیشونی

چقدر دلم تنگ شده برای گریه هام

برای اشکایی که سر الکی ترین چیز ها میریختن

چقد دلم تنگ شده واسه اون روزا

این روزا حالم خوبه

مدرسه

دوستای جدیدی که حالتو خوب میکنن

و...

من حالم بیشتر از هر روزی خوبه...خیلی بیشتر ....



بی ربط نوشت:چرا یه چیزی مثل پیاز داریم که اشک آدمو در بیاره ولی ی چیزی نداریم که با پوست کندنش آدم خندش بگیره.....!

دنیا همینه...گاهی به همین سادگی....

۲ نظر ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۹
ماه پیشونی

-یادش بخیر...اون روزا لبخند از رو لبمون پاک نمیشد....

+کدوم روزا رو میگی...!پس چرا من چنین روزایی رو یادم نیست..

-هیچی ..تو رویا بودم...-_-

+هعییی:/

۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۲
ماه پیشونی

بعضی اشک‌ها هستند، بی‌دلیل ، بی‌بهانه ، یک‌دفعه‌ای، نصف‌ شبی . . .
عجیب ، آدم را آرام می‌ کنند . . .
می گویند این اشک های بی بهانه سندشان به نام خداست

 

۳ نظر ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۲
ماه پیشونی

فقط ما نیستیم که زخم خورده ایم

همه آدم ها زخم خورده اند

به هرکس که نگاه می کنم

آنکه دوستم دارد

آنکه می خواهد سر به تنم نباشد

به رنگ آمیزی لباسهاشان که نگاه می کنم

به نگاهشان که گیر کرده بر لیوانِ چایی

یا پُک هایی که به سیگار می زنند

به خنده هاشان وقتی که از یاد آوری خاطره ای به وجد می آیند

به دور شدنشان

به محو شدنشان در انتهای خیابان و کوچه و زندگی ام

همه شان زخم خورده اند

انسانِ بی زخم نیست

انسان تنها مُدارا می کند

مُدارا می کند تا بلکه زخم هایش را فراموش کند

اما فراموش نمی شود

۲ نظر ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۵
ماه پیشونی

خسته بودنم...

اشکام...

دل پرم...

گله هام....

غمام...

لبخندام...

بدبختیام..

خوشبختیام...

احساسم....

....

واسه هیشکی اهمیت نداشت...

همه بهم زور گفتن توی دنیای واقعی...

باشه دیگه..من   عادت    کردم

عادت کردم به تحریم بودن

به فرمانبردار بودن

به زور گفتن بقیه بهم

شما هم زور بگین...

راحت باشین..

این آدم دیگه دلی نداره که بخواد بشکنه..

راحت باشین

راحت راحت...



+من اینجا مینوشتم چون هیچوقت حق حرف زدن نداشتم...اینجا مینوشتم چون خسته شده بودم از گریه های خفم..از دل پردردم...

اما باشه..زور بگین...دیگه نمینویسم..از خودم نمینویسم..از دل پردردم نمینویسم...خفه میشم توی خودم و دم نمیزنم...بازم تحریم...بازم زور...عادت کردم...ولی از دنیای مجازی چنین انتظاری نداشتم...فقط همین....




++متاسفم اگه خستتون کردم....اما من معتقدم..کار سختی نیست آن فالو کردن...راحت باشین...

کسی شما رو مجبور نکرده پس----> راحت باشین....



+++ماندن پا نمیخواهد دل میخواهد..

اما اینبار با پا میمانم...



۲ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۹
ماه پیشونی



هر چیو خورد میکنین دل آدما رو خورد نکنین...

دلم خورده...از آدما گرفته...ضربه خورده....نفسم تنگ شده...قلبم..دلم...دیگه بی صدا میتپه...

۱۲ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۴
ماه پیشونی

۱۲ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۲
ماه پیشونی

دلم میخواست یکی محکم میزد تو شکمم ....

یهو به خودم میومدم و میدیدم...دنیا همون دنیای فانتزی رویاهامه...همونی که شبا با رویاش میخوابم

نه ی دنیای عوضی و مزخرف با ی سری آدم بی رحم

آدمایی که چ راحت دلتو له میکنن

آدمایی که چ راحت جلوی جمع خوردت میکنن

آدمایی که پشیمونت میکنن از داشتن نسبتی باهاشون....

آدمایی که دلم میخواست میتونستم دوستشون داشته باشم....

دلم گرفته از آدما

از بی رحمیشون...

از ظالم بودنشون در حق ی بچه که هیچی از دنیا نمیدونست و متنفر از همه چی بزرگ شد

نمیبخشمت دنیااااا

نمیبخشمتون آدماااااااااااا

زندگیمو نابود کردین

به زندگیتون کاری ندارم

ولی نمیبخشمتووووووووون

نمیبخشمتون




این روزا زیادی سست شدم...زیادی گریه میکنم...زیادی فکرای احمقانه و دلنشین به ذهنم میرسه....

هعیییی خداااااااااااااااااااااااااا

۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۹
ماه پیشونی

وجود داشتن و نداشتنم فقط گاهی مجازی طور اهمیت داشت...

اما در دنیای واقعی...

هعییی

من خواستم خوشبخت باشم

من خواستم خوش باشم

لبخند داشته باشم

ولی نذاشتند

میدونم مرگم هیشکیو ناراحت نمیکنه ولی حداقل منو راحت میکنه...

حلالم کنین

الله یارتان

+اگر توانستین سر نماز و عذاداریاتون واسه عذاب کمترم دعا کنید..واسه بخششم...


++آدم بدی گر بودم..ببخشید

۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۴
ماه پیشونی

هوای ابری دلگیر است

ولی باران که ببارد میشود دو نفره

خخخ

تفکر دوستان است  خخخ خوش باشن:)

۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
ماه پیشونی

بازم داره کم کم شب میشه

بازم ماهه که پررنگ تر میشه

بازم من و دل پر حرفم...

بازم ماه و درد و دل شنیدناش

اما

امروز برخلاف همیشه

نمیخام  گلایه کنم

میخوام شکر کنم شکر

به خاطر همه چی

میخوام به ماه بگم

مواظب اون همه ستاره باشه

مثل من

میخوام بگم مواظب دلاشون باشه

مثل من که هیچوقت نخواستم دلی رو بشکونم

اگه ماه ماهه

پس مطمئنم دلش از منم صاف تره

ماه دوستداشتنی من...دلم باز هم هوایت را کرده

پر رنگ شو

پر رنگ تر

مثل این روز های من

.....

۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۶
ماه پیشونی

دستت را بیندازی

سرت را پایین بگیری

چشم هایت را ببندی

و اشک از گوشه چشمت آروم جاری شه....

۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۵
ماه پیشونی

کاش میشد حال خوب را

لبخند زیبا را
بعضی دوست داشتن ها را ،
خشک کرد !
لای کتاب گذاشت
و نگه شان داشت . . .
معصومه صابر

۱ نظر ۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۵:۵۳
ماه پیشونی


۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۲
ماه پیشونی
برای خانه تکانی دلم
امروز وقت خوبی ست 
چه سخت است پاکیزه کردن همه چیز
از زدودن خاطره های کهنه گرفته
تا شستن گردوغبار دلتنگی...
روی طاقچه های تنهایی
آه ! ای خدا! خانه تکانی چه سخت است!!!    
 "م.بهنام"



۱ نظر ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۱
ماه پیشونی

امیدوارم اگه دلتون پره عین من خالی شه

عذاداریتان قبول

۱۰ نظر ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۸
ماه پیشونی
۲ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۹
ماه پیشونی


کاش میتوانستم آرام سرم را پایین بگیرم...چشمهایم را ببندم...گوشهایم را کر کنم و زبانم را لال.....کاش میتوانستم پرده گوشم را پاره و زبانم را ببرم....خسته شدم از شنیدن کلی زخم زبان و از گفتن حرف هایی که برای بقیه طمع خودخواهی دارد و برای من واقعیت...اگر میتوانستم آنگاه نه من تاوان دلگیر شدن بقیه رو میدادم...و نه خودم انقددددر عذاب میکشیدم...

امضا:ماجده-ای-که-خوابش-میاید-ولی-خواب-او-را-نه..!

۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۲:۲۹
ماه پیشونی

 

 

 

۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۲
ماه پیشونی

(سه دوست جدید که امسال از قضا با هم دوست شدیم....فاطمه و زهرا و نازنین...نازنین کتاب های زیادی میخونه و وسعت دانشش و شناختش زیاده...و غیر)

سر زنگ شیمی بودیم..شیمی نیومده بود صندلیمو برگردوندم و رو بهشون نشستم(کلاس هامون به صورت نمیکت نیست...صندلی تکی هستش) و بحث ها سر گرفت تا نظر شخصیمون درباره شخصیت هامون در نگاه اول و از روی قیافه های بقیه

زهرا و فاطمه گفتن که آدم شوخ و باحالی قیافم نشون میده و تو این چن روزم اینجوری منو شناختن...داشتن نظرشونو میگفتن که یهو نازنین گف ولی فک کنم از اوناش باشی که تو خونه تنها و آروم  و...

بقیه حرفاشو نشنیدم ..بازم غرق شدم تو خودم ... ی لبخند کم جونی زدم و حرفشو تایید کردم...اونم کلی  چیز درباره چیزایی که خونده بود گف و غیر ولی من تو دنیای خودم بودم....

 

+سلام بدی به بابا و احوال پرسی هم کنی...ولی جوابتو نده

پا پیش بذاری ولی جوابتو نده

فقط بر گرده بگه گلی(مبینا)کو؟

همش دارم به خودم میگم حتما حالش خوب نبوده وگرنه جوابمو میداد

هی به خودم میگم جواب من نه ...ولی جواب سلام واجب بود...

 

++سخت است برایم زندگی کردن در این خفا

سخت است زندگی کردن با کسانی که  پنج دیقه هم در روز با محبت با هم حرف نمیزنیم...

سخت است برایم....

 

+++از دوشنبه شب دلم بدجووور گرفته....نمیدونم چرا...نمیدونم چه شده است مرا...!

 

++++بازم رفتن به نطنز...بازم رفتن پیش باباجون....قراره جمعه صب بریم من و بابا و دو تا از عمه هام با یکی از دختر عمه هام...

 

+++++دلم میخواد درکم کنن...خواسته زیادیه؟!

 

امضا:ماجده 96.7.4

 

 

 

پی نوشت:به خاطر دسترسی نداشتن به اینترنت و سنگینی درس ها تاریخ نوشته با انتشار ممکنه فرق کنه...

من توی وقت های اضافم نوشته هامو خواهم نوشت و در هنگام دسترسی حتما منتشر خواهم کرد.....

 

پی نوشت 2:ممنون از اینکه هنوزم نوشته های مزخرفمو میخونید...

۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۹:۳۳
ماه پیشونی

چقدرر بده بیان گند بزنن به زندگیت و بعدش هی بگن چته؟خوبی..!








۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۷:۲۴
ماه پیشونی

بازم تکرار روزای گند....

هعیییی:/

۳ نظر ۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۷
ماه پیشونی

نمیدونم ترمه رو یادتون هس یا نه ولی واسه اونایی که نمیدونن....ی دختر خاله دارم همسن خودمه ولی شهرستان زندگی میکنه...

داشتم باهاش حرف میزدم بهم گفت ریاضیای مدرسشون چهارده تا بودن  که هفت تا شون جلسه اول انصراف دادن از این رشته:/له شدم خخخخخخخخخخخخخ(البته ترمه خودش انسانی میخونه^_^)

تو مدرسه ما هم تجربی42نفر و انسانی39نفر و ریاضی 34 نفرن معدلای بچه ها کلاسمون همه شون هیجده و هفتادو یک به بالاس:/ خیلی معدلامون به هم نزدیکه

معلمامون بهمون گفتن تا ترم اول همتون به 14،15 میرسین...و ی افت پر شیب رو خواهید داشت:|

+اصن عااااشق روحیه دادنشونم^_^

++نتیجه دیگری جز سخت بودن بسیاااااااااااار این رشته نمیتونم بگیرم:)

این سخت بودن واسه من خیلیییی شیرینه:)

+++خودمو واسه هر گونه افتی آماده کردم...ولی مامنمو چیکاار کنم:/نمیتونم اونارو متقاعد کنم...

++++قراره همه نمره ها اعم از حتی کوچکترینش واسه خونواده پیامک زده میشه:/ و این ینی درس خوندن شدیدددددد

ولی نمیدونم چرا هنوز عادت نکردم بهش...هنو نتونستم سفت بگیرمش

احساس میکنم نیاز به ی تلنگر دارم

+++++با عشق خوندن درسا چ لذتی داره:)

۴ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۹
ماه پیشونی

حال دلم خیلی خوبه...خیلی زیاد...نمیدونم چرا ولی ته دلم گرمه

به چی نمیدوونم خخخخخخخخخ

همینکه خوبه واسم بسه:)



+تولدت مبارک کسی که خیلی چیزا رو بهت مدیونم

تولدت مبارک داداش علی

تولدت پساپس مبارک

:)

۸ نظر ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۹
ماه پیشونی

سخته

ولی من میتونم

میخوام بشم خود ماه...پر رنگ پر رنگ بتابم....زندگی کنم

میخوام ی روزی این روزامو با افتخار تعریف کنم نه با گریه....



+من ی روزیو میبینم که این روزام واسم شده خاطرات شیرین ....و غیر



امضا:ماجده بزرگ میشود

خخخخخ



پی نوشت:دومین روز مدرسه هم با کلافگی های بسیارش گذشت

اما خودم این راهو انتخاب کردم برخلاف مسخره کردن های همه و اسرار های خانواده برای رفتن به رشته های دیگر.... اومدم ریاضی

تنها کسی که تو خانوادمون رفت رشته ریاضی دو پسر عمه عزیزمن که دومیش الان سربازیه و اولی در شرف ازدواج :)

و البته بچه پسر عمو های بابام که اوناهم پسرن

شاید اولین دختر خانوادمونم...

ولی من عاشق این رشته ام...عاشق فیزیکم ...عاشق ریاضی و هندسه ام...من عاشق شیمی ام...عاشق همشونم...عاشق هرچی که به اینا ربط بشه...با همه سختیاشم کنار میام....

شاید بهونه ای بشه ...شاید امیدی بشه برای بهتر زیستن..برای زندگی کردنم...



بی ربط طور شاید:میگن آدمای ریاضی آدمای گوشه گیرین...نمیدونم ولی جدیدا منم اینجوری شدم...یه رشته آخه چقدررر میتونه رو آدم تاثیر بذاره...

شایدم گوشه گیر بودم از قبلش.. نمیدونم ..این روزا همه چی تو هم گیر کرده...دعا میکنم که کور تر نشه...فقط همین...!


۱۱ نظر ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۰۳
ماه پیشونی

نمیدونم چرا هر کی میاد تو این وبلاگ

تا نگه وبلاگت خیلی غمگینه شکست عشقی خوردی آیا؟بیخیال نمیشه

منم طی یه تصمیم یهویی طور.... تصمیم گرفتم طی یه پست همه چیو شرح بدم...چون واقعا دیگه خسته شدم از این سوال تکراری...

 

وقتی اینجا نوشتنو شروع کردم....همون اولا بود که یه نفر بدجور تو دلم جا شده بود...خیلی بچه بودم و اسمشو گذاشتم عاشق شدن...خیلییی نادان بودم...خخخ

آره من ضربه بدی ازش خوردم اونقدر بد که حال روحیم که به خاطر وجود همون یه نفر بهتر شده بود...افتضاح شد

ولی من دیگه قبولش کردم...و با تمام وجود پذیرفتم...و خودمو مقصر میدونم..چون بچه گی کردم....و شاید تنها کسایی که تا تهش پشتم بودن زری و داداش حسین و علیرضا بودن...

+اما

درباره این وبلاگ ..اول که این وبلاگو شروع کردم به نوشتن...آره وقتی بود که حال روحیم خراب بود به خاطر همون یه نفر...نمیدونم کدوماتون هنوز اون موقع منو دنبال میکردین..وقتی که نوشتم دیگه همه چی تموم شد و هیچ حسی بهش ندارم...و باقی موندن این وبلاگ مزخرف ترین اتفاق ممکنه

ولی میدونین چیه... تصمیم گرفتم اینجا رو حذف نکنم چون من مدتها بود که دیگه وبلاگی برای خودم نداشتم....وجود یگانه به عنوان بهتریییین دوستم باعث شد اون وبلاگ دوست داشتنیمو نصف کنم بین خودم و خودش...و از بعدش دیگه نمیتونستم حرفایی که دلم میخوادو اون تو بزنم...

دلم میخواست جایی وجود داشته باشه که این زندگی مزخرفم و تنهاییامو توش خالی کنم...بغضمو اونجا بشکنم...ی خونه واسه خود خودم....

++باید اعتراف کنم که این وبلاگ در حال حاضر غم و اندوهش فقط و فقط مسببش زندگی مزخرفمه

فقط و فقط بهونه ای برای تنها بودنم توی جمع پنج نفره خونوادمون و 38 نفره فامیلای خیلییییی نزدیک و زنده مونه...

فقط و فقط بهونه ای برای دختر 15ساله ای که مامانش درکش نمیکنه و جنگ و جدل داره هر روز باهاش...

فقط و فقط به خاطر پدری که سال هاست برام هفت پشت غریبه شده....و تو ذهنم یه غول ترسناک اونقدر ترسناااک که با نامه باهاش حرف بزنم..اونقدر که وقتی بخوادتم و درباره همون نامه ازم بپرسه این نامت ینی چی ..اینهمه گلایه به چه معناس...فقط و فقط بغض تو گلوم گیر کنه و هی لبمو گاز بگیرم که اشکام نریزن...تهشم بعد کلی حرف بگه نمیخوای دفاع کنی؟حرفی توضیحی؟ اون نامه چی بود نوشتی و غیر سکوت کنم و اتاقو ترک...!

فقط و فقط به خاطر تنها حامیم که دوازده ساله از دیدنش محروم شدم....پدربزرگی که برام از همه نزدیک تر بود....تنها کسی که وقتی به دنیا اومدم چشاش برق زد...

فقط و فقط به خاطر خواهری که دیگر خواهر نیست برایم...زیر آب زن میشود گاهی...و گاهی هم میشود همان خواهر بچگی هایم که ازم متنفر بود

فقط و فقط به خاطر تنهاییمه...

سیاه بودن قالب

غمگین بودن حال و هوای اینجا...حال و هوای زندگی لعنتیمه

بودن اسم ماه من فقط به خاطر اینه که وقتی دلم خیلیییی میگیره پناه میبرم به بالا پشتبونو با ماه درد و دل میکنم....

بودن اسم ماه من فقط به خاطر اینه که ماه شباهت زیادی به من داره

تنها تفاوت ماه با من اینه که بین اون همه ستاره  تک و تنها بازم میتابه...پررنگ میتابه...ولی من ...ماه خاموشی ام که گاهی رنگ میگیرد و حال و هوایش و لبش طعم لبخند میگیرد.....

 

 

پی نوشت:برای اولین بار گفتم...گفتم و خالی شدم.....برای اولین بار کامل گفتم و جواب سوال بقیه رو با یه نه فیصله ندادم....بعد مدت ها دلم خواستم بگویم وخالی شوم....

برای اولین بار به اشکام توجه نکنم به تار شدن چشام توجه نکنم و بنویسم....انگشتانم بی هوا تایپ کرد و بر خلاف این روزهایم که  حوصله تایپ کردن و حرف زدن و غیر را نداشت...پررنگ شروع کرد به نوشتن....خدایا مگه منم بندت نیستم؟نمیگم بد کردی نمیگم نگام نکردی...چون کردی  اگه نمیکردی الان ماجده ای نبود...الان حتی اون یکی درمیون خنده هام نبود...خدایا شکرت..!ولی (ولی و اما نداره ...خیلییییی شکرت)

 

 

۱۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۱
ماه پیشونی

وقتی کسی تورا می رنجاند...
ناراحت نشو!!!

چون این قانون طبیعت است!!!

که درختی که شیرین ترین میوه ها را دارد
بیشترین سنگ ها را می خورد....
گوته نویسنده و نقاش بزرگ المانی، "آرامش" را اینگونه تعریف می کند؛
"آرامش"، پیامد اندیشیدن نیست !
بلکه "آرامش"، نیندیشیدن به گرفتاری ها و چالش هایی است که ارزش، "اندیشیدن" ندارند...!!!!!!

 

۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۰
ماه پیشونی
قرار بود دو و نیم تعطیل شیم رفتیم مدرسه گفتن یک ....آخرشم از یازده و نیم ما رو ول کردن تو حیاط گفتن برین خونه هاتون:|
اونایی که سرویسی بودن موندن..که قطعا منم جزوشون بودم...هیچی دیگه بالاخره به مامانا پیامک زدن که دوازده تعطیل شدیم و دوازده و نیم سرویس اومد دنبالمون...الان ی ربعه خونه ام
:/
احساس بچه دبستانیا رو دارم
هرچند که دبستان بغل خونمونم هنوز تعطیل نشده بودن:|


+دبیرستانو دوس دارم:*


نوشته شده در ساعت:12:44
ماه پیشونی

-محی به نظرت بزرگ شدی؟

+آره

-کی؟چجوری؟

+از وقتی که با فضای مجازی اشنا شدم....

-آره راس میگی فضای مجازی بهتر آدما رو بهم میشناسونه...میدونی من فکر میکنم عشقای مجازی ی چیز چرت و بی ته ان... شاید فقط باعث بشن کمی بزرگ تر شیم ..کمی ادمای نفرت بر انگیزو بهتر بشناسیم...و...

(بهم نگاه کرد و گفت)

+به نظرم تو زود تجربه کردی ....

-من همه چیزو زود تجربه کردم....خیلی چیزارم زود فهمیدم....

(رفت تو خاطرات انگاری)

خندید و با سر حرفمو تایید کرد....







++از نارنجی متنفرم ولی فقط همین ی ماه به عشق خودش...

+++اینجا هم حسینی شد....

++++عاشق ماه محرمم...

++++شاید نتونم بیام..حلالم کنین...

۳ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۰
ماه پیشونی

همیشه  تنبل بودم....ساده از کنار پستای طولانی میگذشتم چون حوصله خوندنشونو نداشتم اما بین اون همه بعضیا بودن که پستاشون هر چند طولانی ولی واسه من لذت بخش بود خوندنشون......مثل حوا ...آن شرلی...علیرضا...میترا....ماهور...داداش حسین.....میثم ر.ی .....خان بلاگستان ......زهرا....و گاهی یگانه و منصوره و محمد و غیر

هیچوقت نخواستم پست طولانی بنویسم...این پستم مثل همه پستای قبلیم میخواست نوشته بشه ولی وقتی سرمو از روی کیبورد برداشتم دیدم اوه مای گاد چقد طولانی شد......تصمیم گرفتم این بالا براتون بنویسم که این صرفا خاطرات است و اگه دوست داشتید بخونید....برای من فرقی نمیکنه که چه ی نفر بخونه ...و چه صد نفر.....مهم نوشتن بود که من نوشتم و خالی شدم.....

دلم خیلیییی واسه خیلیییییا تنگ شده بود....خیلییییییی دوستون دارم....اون خیلیییییا :)

___________________________________________________________________

رفتیم نطنز..من و بابا

به یاد نمیارم هیچوقت جلو نشسته باشم...همیشه عقب میشستم از بچگیم..عادت کرده بودم..پشت بابا بشینم و هر بار صدای معترضشو بشنوم  به خاطر گذاشتن پام روی کمربندش و یا ...یادش بخیر هنوز هم همون جا همون جا مینشستم ...پشت بابا....بچه که بودم عاشق وسط نشستن بودم..عاشق اینکه از وسط دو تا صندلی خودمو حل بدم جلو و  صدای معترض همه و مخصوصا محدثه رو درارم...چه روزای خوشی بود ...علی رقم میل بابا سیدی میذاشتم و بیشتر راه سفر به نطنز رو با محی میخوندیم و خوش میگذروندیم...اون موقع هایی که اونجا خونه داشتیم بالای خونه دایی ممد و دایی غلام...یادش بخیر پاستور بازی هامون...من و محسن و محدثه و یاسمن و زهرا و یاسین...البته بیشتر وقتا من و محدثه و محسن بودیم که نطنز بودیم و بازی میکردیم یادش بخیر اون روز کنار اون درخت کاج  مثل همیشه من و محدثه یاسمن و یاسین و باز هم محسن....ما (منظورم من و محدثه است)هیچوقت با حسن (داداش محسن)خو نگرفتیم هیچوقت توی دسته جمعیامون نبود...تو بازی و هامون  نبود و غیر...

داشتم میگفتم اون روز مثل همیشه داشتیم مسابقه میدادیم که کی کاجش نزدیک تر به دیوار میفته که چشمم خورد به یه پسر بچه که آجر پرت میکرد توی اون حوض کوچیک دعوامون شد ...دعواش کردم که اینکارو نکنه و غیر و اونم با پر رویی تمام جوابمو میداد ..که یهو رفت..... چشمم به بچه ها خورد که داشتن با هیجان بازیشونو میکردن و حواسشون اصن نبود... یه دونه کاج بسته از اینا که هنوز نرسیده بودن برداشتم و رفتم لبه دیوار واستادم میخواستم پرتش کنم اون طرف اونطرف (نمیتونم مکانو توصیف کنم این دیواری که من بالاش بودم از کنارم ده تایی پله میخوره میره پایین اون پایین یه حوضه که اون موقع فقط توش بچه قورباغه بود ... یه ی متر اونورتر یه دیوار چهل پنجاه سانتی بود و اونطرف هم آزاد ....میخواستم تا جایی که میتونم کاجو دورتر بندازم خیلی بعد اون دیوار)اومدم عقب تر و میخواستم پرتش کنم که یهو یه دستی رو رو بدنم احساس کردم همون پسر بچه بود ..میخواست حولم بده ...توی وضعیت بدی بودم یهو مامانش اومد و گرفتش من که داشتم جیغ میزدم و صدام توجه چهار دوست همیشگیمو جلب کرد...اونا در حالت بهت و خنده بودن و من ...اون سالا گذشت الان اون دیوارو نرده زدن دیگه نمیشه اون بازی رو کرد..الان تو اون آب اردکم هست...الان محدثه و محسن در شرف کنکورن و یاسین...فکر کنم دیگه بیست ، بیست و یک سالش باشه و یاسمن خواهرش امسال میره هشتم و زهرا هفتم....منم دهم...الان من  و محدثه یه آبجی سه ساله داریم..و زهرا یه داداش پنج ساله.... الان محسن اینا کاشان زندگی میکنن....و ما ها مثل همیشه تهران ...خیلی گذشته از اون روزا مون ..از اون همه خاطرات یادم نمیاد آخرین باری که رفتیم نطنز رو...نمیدونستم آخرین باره وگرنه از تمامی لحظات لذت میبردم و از دست محسن و یاسمن دلخور میشدم که توپ بسکتبال نو مو انداختن تو گل....نمیدونستم ...اگه میدونستم مثل همیشه با خنده از کنارش نمیگذشتم...تا شاید این نبخشیدن باعث میشد دوباره همو ببینیم....اگه میدونستم آخرین باره قبول میکردم با مهدیه برمو شب خونشون بخوابم و تو دکوراسیون خونه خاله کمکش میکردم و غیر....یادش بخیر چقدر محسنو اذیت میکردیم به خاطر اینکه همیشه میخندید و به خاطر فک جلوش بود وهمه اینا..الان اتودنسی شم برداشته بود دیگه اون محسن قبل نبود هیکلی شده بود ..قد علم کرده بود..مثل من و محدثه و یاسمن که دیگه اون آدمای قبل نبودیم ...تغیر کرده بودیم ولی در عمقمون شاید هنوز هم همونا باشیم....پارسال تابستون بود عروسی مهدیه(دختر خاله)که همو دیدیم( منظورم یاسمن و زهرا نیستن ما ها گاهی سالی یکباری همو میدیدیم...منظورم دایی ممد و خانوادشه منظورم محسنه....منظورم اون نگار کوچوله که الان در حال حاضر یه داداش دو ، سه ماهه داره...منظورم مهدیه اس...و خیلیای دیگه...بعد شاید چهار یا پنج سال ندیدن...مایی که ماهی  حداقل یه بار میرفتیم نطنزو حداقل ده روزی میموندیم....یادش بخیر اون روزا ..چ خوش بودم....

میخواستم چی بگم و به کجا رسیدم خخخخ (گاهی درباره چیزی میخوای سخن بگی ولی ی سری چیزای دیگه هم تو ذهنت میان ی چیزای شیرین..خیلی شیرین...ی سری خاطرات که هی لابه لاش میگی یادش بخیر...)

میخواستم بگویم اینبار جلو نشستم...با خودم عهد کردم که برخلاف همیشه نخوابم(معمولا وقتی بهم میگن میخوایم بریم جایی اگه تا اونجا دو ساعتم راه باشه خوابم نمیبره ولی وقتی بهم میگن میخوایم بریم مسافرت چه تا اونجا یه ساعت راه باشه چه ده ساعت یا بلکه هم بیشتر..من باید بخوابم...هر چند یک ربع خواب)راه افتادیم کمربندمو بستم...مثل این سال های اخیر که حرف داشتم ولی توانایی گفتنشو به بابا نداشتم سکوت کردم(بابا رو خوب میشناسم عین منه ...از اینکه آدمی باشه ولی سکوت باشه بدش میاد ....حتی اگه اون حرفا آزارش بده یا که اعصابشو داغون کنه...)

بابا-بخواب ..راه دوره خسته میشی

فک کنم بار چهارم یا پنجمیه که بهم میگفت....چرا..چرا حالا که من میخوام نخوابم...آخه چرا....چقد شبیهش شدی بابایی(شبیه بابای بابام)...بابا ترجیح میداد خودش از سکوت اذیت بشه ولی اعصاب منو داغون تر از اینی که هست نکنه...(چقد شیرین فکر کردم بهش...  :)   )

زبونمو گاز گرفتم و تصمیم گرفتم ی حرفی بزنم..برگشتم به بابا گفتم-بابایی اون ال نود اتوماته که تو فکرشی بخری فلش خورم هس؟

گف-آره و خندید

گفتم-وای بابا

گفت-چیزی شده؟

گفتم-نگو که اونم قفل کودک داره...

گفت – داره

-وااااااااااااااااااااااااااااااااااای نه ...(به حالت ناراحتی الکی)بابایی نمیخواد اینو بخریا

و خندیدیم...شاید در دل و کوتاه...

رادیو روشن بود کانال معارف ..صداشو زیاد کردم داشتم به حرفای حاج آقاعه گوش میکردم که بابا دوباره  به حرف اومد

-اون پیچ بغل صندلیو بپیچون قشنگ دراز بکش بخواب

(چشام خسته شده بودن..در این یک مورد پدر میشناخت مرا شاید....)

پیچو پیچوندم و غرق شدم تو افکارم...مثل همیشه فقط چندتا اسم بودن که میومدن تو ذهنم....که بیشتراشونم شخصیت رمانایی بودن که میخوندم و یا اینکه مجازی بودن....همیشه همین بودم...ترس داشتم..از اینکه نکنه ی وخ ی بدی ای در حق افراد مجازی کرده باشم میدونید چرا چون آدمای مجازی رو نمیشه پیدا کرد..ی آدم مجازی رو امکان نداره یهو تو خیابون ببینیش و بشناسیش...ولی آدمایی که توی دنیای واقعین  فرق دارن...

 

 

 

.......................

 

 

 

 

 

 

رفتیم خونه خاله....اگه بگم کل روزو تنهایی رو مبل نشسته بودم و یا به دیوار نگاه میکردم یا رمان میخوندم و یا خودم رو با ناخونام و لبه شالم درگیر میکردم دروغ گفتم...خخخخ چون دستشویی هم رفتم و ناهار هم خوردم... :)

.....

 

و...... عروسی

 اصن به یاسمن و زهرا سعی نکردم نزدیک شم از همون دور سلام کردم....ترجیح دادم  فعلا نرم جلو...میترسیدم سوتی بدم و از زیر زبونم حرفایی رو بکشن بیرون که اصن دوس ندارم بدونن و به خودم مربوطه...

کل عروسی با پوست خیارا ور رفتم...این تنهایی واسه من خیلی لذت بخش تر بود شاید...! و گاهی هم نگهداری از امیر علی سه ،چهار ماهه:).....بعد شام و راهی شدن رفتم پیششون....هنوز هم همونقدر صمیمی بودیم:) چقد لذت بخشه گاهی....

...............

 

دم خونه مادر و پدر داماد وایسادیم :) نگار اسفندو ریخت تو زغال و بادش زد ..دود خفیفی وارد سینم شد به سرفه افتادم...خیلی بد بود خیلییییی.......به نگار شب برگشتم گفتم و اون انکار کرد از اینکه خودش بوده خخخخخخخخخخ بچه س دیه

عروس دوماد اومدن(نتونستیم دنبال عروس دوماد بریم... مشکلی پیش اومد)چسبیده به ماشین عروس دوماد بودن خخخخخخ کنار در خونه خاله توقف کردن.دیگه خسته شده بودم از زل زدن به اون گوسفند بیچاره که بارها برای فرار تلاش کرد...خسته شدم از زل زدن  به اون پسر بچه که با نامردی با اون گوسفند رفتار میکرد....خیلییی نامرد!

رفتم سمتشون....و دوباره حرف زدنای بینمون ....سه دختر که هیچکدام حوصله مراسم رو ندارن و فقط آتیش بازی اولش رو دیدن ....

....

اینبار فرق داشت نه محدثه بود  و نه محسن..... و نه یاسین...

 

 

 

امضا:ماجده.ک

نوشته شده در تاریخ:96.6.29

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۵
ماه پیشونی

دیگه همه رو خسته کردم از دست خودم....

این روزا همش حس میکنم دلتون میخواد نبودنمو ببینین

همش حس میکنم همه دلشون میخواد یهو سرشونو برگردونن و اعلامیه ام رو بر دیوار ببینن

اعلامیه ای که روش ماجده برق بزنه و.... اگه بمیرم هیشکدومتون نمیفهمین

اگه بمیرم هیشکدومتون فاتحه ای برام نخواهید خوند

اگه بمیرم....همتون میگید بی وفا بود خیلی وقته نیومده بهمون سر بزنه..

دلم ی مرگ پر سر و صدا میخواد...یه مرگی که باعث بشه هیشکدومتون به زبون نیارید واژه بی وفا را با ماجده..

ماجده بی وفا نیست

بی وفا

نه!

هر بدی ای داشته باشم بی وفا نیستم...خودخواهم...خودبینم...اعتماد به نفس ندارم...نا امیدم...احساساتیم...وغیر ولی بی وفا نیستم....هیچ وقت بی وفا نبودم تو عمرم فقط به یه نفر بدی کردم اونم اولای اومدنم به اینجا بود و اون شخصم امید بود که از دلش در آوردم....اگه بی وفایی ای بوده از طرف من نبوده...من از کم اهمیتی بیزارم...از بی وفایی...از...

هوف  سخته ی کسایی برات ی عالم مهم باشن و تو حس کنی براشون مهم نیستی....سخته شب و روز به فکرشون باشی...هر کاری کنی تا از دستت ی وخت دلخور نشن و اونا چ راحت یهو خوردت میکنن..چ راحت یهو میذارن میرن...چ راحت یهو غریبه میشی واسشون...چ راحت لهت میکنن....چ راحت احساساتت رو به بازی میگیرن و چ راحت فراموشت میکنند ولی تو....

 

+سخته.....همه تک تک کلمات و جمله ها رو تجربه کردن سخته ...

 

++نتونستم بهت پیام بدم خجالت میکشم ازت داداش حسین....من دیگه نمیتونم اون ماجده خندون قدیما باشم...نمیتونم بیخیال همه چی زنگی کنم...ببخش داداشی...تو بهترین داداش دنیا بودی برام ..هیچوقت پشتمو خالی نکردی....هیچ وقت و توی بدترین وضعیت روحیم ازم فاصله نگرفتی و آرومم کردی و خواستی وجود خدا رو بهم یاد آور شی....ایمان قوی تو به خدا به من هم روحیه بخشید همم ایمانمو قوی تر کرد....میدونم خدابزرگه میدونم هوامو داره میدونم پشتمو خالی نمیکنه ممنون بابت همه چی داداشی....حلالم کن....ممنونتم بخاطر همه چی...

۳ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۱
ماه پیشونی

به همه میگم بیخیال

ولی

تهش خودم میشینم زار زار گریه میکنم....






+عجیب خودخواه شدم این روزا...

۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۶
ماه پیشونی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۰
ماه پیشونی

همیشه سعی کردم خودم باشم

باشم ولی خودم باشم

غمگین باشم ولی خودم باشم

توی ناراحتیام خودم بودم

خوشحالیام..خودم بودم

بزرگترین ضربمو از خودم بودنم کشیدم ...ولی بازم خودم بودم

هیچوقت تظاهر نکردم.....همیشه سعی کردم خودم باشم

ولی تا کی باید تاوان خودم بودنمو بدم...من خودمم اینجا توی این وبلاگم خودمم....از خودم مینویسم

اینکه ناراحتتون میکنه یا عصبانی...تقصیر اینه که من خودمم

همش تقصیر منه خودخواهه ...چون میخوام خودم باشم..با همه بد بودنام...با همه حال بدم..ولی بازم خودم باشم

ببخشید که خودخواهانه مینویسم

متاسفم اگه بدم

اگه خودخواهم

متاسفم اگه ماجده خودخواهو دوس ندارید

ولی من دوسش دارم

من خود بودنو دوس دارم

من هر روز ی رنگ به خودم نمیزنم ..خودمم ..خود خودخواهم....

۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۶
ماه پیشونی

حالم خوب نیس

دعا لطفا....




+سکوت لطفا

پی نوشت: نیستم  خوش باشین....

۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۰۹
ماه پیشونی

خودت باش، 

کسی هم خوشش نیومد …

نیومد …

که نیومد !

اینجا مجسمه سازی نیست.

۵ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۴
ماه پیشونی
ملیکا زنگ زد و تولدش دعوتم کرد و بعد از کلی صحبت با مامان راضی شد که برم(حالا چی بپوشم !!!!خخخخ)
به بهانه کادو تولد ملیکا راهی اتاق رنگی شدیم خخخخخ داشتم عین قارت زده ها واسه خودم چیز میز انتخاب میکردم که محی اومد در گوشم گف اینا رو داری برا ملیکا میخری دیه! منم مظلومانه نگریستم بعدم گفت میدونی اینا بیس تومنرو شاخشه دونه ای تو مگه این همه پول برا خودت آوردی قانع شده گذاشتمشون سر جاشون خخخخ و به خریدن سه عدد (بماند که چیه و بماند که دو تاشو واسه خودم خریدم و یکیشم واسه ملیکا خخخخخ)راهی صندوق شدم خخخ (بماند که چقدددددد خرجم شد که بگم دهنتون وا میمونه خخخخخ)و همینطور بماند که دلم میخواست همه شونو بخرم خخخخخخخخخ
دوشنبه ام میرم خونه عسل:)
همه اینا یعنی ی شروع خوب واسه یه زندگی عالی:)
خدایا شکرت:)




+تو راه با محی داشتیم حرف میزدیم برگشت بهم گفت ی پا انرژی منفی ای ....(نمیخوام دیگه این ماجده باشم)


۳ نظر ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۲
ماه پیشونی

6

هر پنج تای قبلی باهم...شده؟


1

2

3

4

5

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۳
ماه پیشونی

5

دلت بخواد حرف بزنی ولی حرفی نباشه....

یا اینکه کلی حرف واسه گفتن باشه ولی گوش شنوا نه....!

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۶
ماه پیشونی

4

شده بخوای بمیری و قلبت از درد هی بگیره و آزارت بده...

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۵
ماه پیشونی

3

شده حالت بد باشه ولی خنده الکی رو لبات باشه...
۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۴
ماه پیشونی

2

شده دلت نخواد گریه کنی ولی اشکات بی قرار ببارن....

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۳
ماه پیشونی

دلم میخواد داد بزنم

گله کنم

از همه چی

از نبودن ی آدم مرده

از بودن کسایی که ازشون بیزارم ولی طاقت نبودنشونو ندارم

از ...همه چی


+نمیدونم آدما رفتنی که میشن پر حرف میشن..یا من اینجوریم-____-

۱۶ نظر ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۴
ماه پیشونی

بد تر از اینکه ی شب با گریه سر رو بالشت بذاری

ی شب با چشای اشکی بخوابی اینه که دوشب اینجوری بخوابی

و بد تر از اینا اینه که بیشتر شبات اینجوری بگذره....


+الهی که شباتون مثل شبای من نباشه

پی نوشت: زهرا من نمیتونم مرده متحرک باشم...برای من بین مرگ و زندگی هیچ راهی وجود نداره میانه ای نیست...و من هنوز اونقدری خسته نشدم که مرگو انتخاب کنم....ببخشید که رو قولم پایبند نبودم....ببخشید که حاضرم درد بکشم...ببخشید که...-___-


۴ نظر ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۶
ماه پیشونی

تنها راه مقابله با مزخرف گویی های بقیه اینه که اهنگ توی گوشتو صداشو زیاد کنی

یا اینکه نشنوی....



+راه اولو ترجیح دادم همیشه-_-

۷ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۷
ماه پیشونی

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد


عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .




منبع:http://lili2012.blogfa.com

ماه پیشونی



انجمن وبلاگ نویسان بیانی 

خوش حال میشم به انجمن سری بزنید و در صورت تمایل عضو شین:)



۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۰
ماه پیشونی

گاهی وقتا هست تو زندگی آدما که حاضر میشی کل زندگیتو بدی و دوباره پیش بیاد ولی خوب میدونی دیگه تکرار نمیشه..دیگه قابل جبران نیست....دیگه بازگشتی در کار نیست...خوب میدونی... که بی نتیجس...

ولی

ته دلت امیدواری میخواد....

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۴۵
ماه پیشونی



اگه مقصرشم ی نفر باشه سرش به خودم وصل بوده....


۵ نظر ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۰
ماه پیشونی


ی گزینه اون بالا اضافه شده به نام: من کیم؟؟؟ سری بهش بزنین:)


۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۷
ماه پیشونی

بچه که بودم بابام صدام میکرد آقا مهدی...

همیشه موهامو کوتاه میکردم

بیاد نمیارم موهام از سر شونم بلند تر شده باشن تو بچه گیم....

بزرگتر که شدم فهمیدم کل آرزوی همه فامیل و...این بوده که من پسر باشم

همه دلشون میخواسته تک پسر حاج محمود(باباجون خودم)یه پسر داشته باشه

محدثه شده بود عشق فامیل و من....

تقصیر من نبود که دختر بودم و اینو فقط باباجون درک کرد....



+هیچی به اندازه اسم آبجی حالمو خوب نمیکنه....

++همیشه دلم میخواست برادر داشته باشم وقتی مبینا میخواست به دنیا بیاد با تمااام وجود دعا کردم پسر بشه...اون موقعی که همه میترسیدن سالم به دنیا نیاد..من دلم داداش میخواست ..همه جا دم زدم از برادر دار شدن....یادش بخیر...


+++اینجا تنها جایی بود که طمع داداش داشتنو چشیدم..لذت بخش بود برام وقتی داداشیم شدین..وقتی که نگران ناراحتیام میشدید....لذت بخش بود برام..وقتی از خواهر واقعیمم بیشتر کلمه آبجی رو از دهنتون شنیدم...لذت بخشه داشتن برادر هایی که به عنوان برادر باشند و بمانند


++++خواهر داشتن در این دنیای مجازی برایم دردناک بود..چون همش تو ذهنم با خواهر واقعیم مقایستون میکردم و دلم میخواست کنارم باشین:)


+++++گاهی فکر میکنم این مهربانی ها فقط در دنیای مجازیست و اگر در واقعیت برادر و خواهرانم بودید اینگونه نبود....

۲ نظر ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۶
ماه پیشونی

دختر سه ساله بود


که پدرش شهید شد


دانشگاه که قبول شد


همه گفتند با سهمیه قبول شده


ولی


هیچوقت نفهمیدند کلاس اول


وقتی میخواستند به او یاد بدهند که بنویسد


""بابا""...!!!


یک هفته در تب سوخت


۶ نظر ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۰۵
ماه پیشونی

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. 

پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینی هاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینی هاشو به پسرک داد.

همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده 

باور کنید عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست آرامش مال کسی است که صادق است. لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند

۶ نظر ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۰
ماه پیشونی

یه دختره...dokhi186....ماجده.....majedeh.81....ترمه....ماه پیشونی و... همه اسمایی که باهاشون نوشتم

سخترینشون ترمه بود...مجبور شدم خودم نباشم و نقش ی آدم دیگه رو بازی کنم... الکی بخندم...وانمود کنم که هیچی نمیدونمو.... پستای شاد بذارمو ...بر خلاف روحیه خودم رفتار کنم...واسه اینکه کسی نفهمه خودمم کلی دروغ کلی اظهار..کلی...

سخت بود و نتونستم دووم بیارم....

+ببخشید بابت دروغا و اظهار کردنا ولی مجبور بودم-________-

۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۱۲
ماه پیشونی

این همه زحمت کشیدم فکر کردم....تایپ کردم..عکس پیدا کردم....گناه دارم:(

 

+اگه صد میلیارد دلار داشتم...

 

++آهنگ همینجوری:):


 

۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۳
ماه پیشونی

ی دوستی چالش گذاشته بود منم که عااااااااااااااااشق چالش شرکت بنمودم:)

عنوان چالش:اگه 100میلیارد دلار داشتین چیکار میکردین؟

 

۱۴ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۷
ماه پیشونی

صبح قشنگ شما معطر به نور الهی 🌺🌺🌺
روزتون سرشار از عشق و آرامش خدایی
با آرزوی عمری زیبا؛ پربرکت ,سرشار از نشاط ، موفقیت وسلامتی در پناه پروردگار


۳ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۲۰
ماه پیشونی

دیروز مبینا رو بردم پارک...رفتیم وایسادیم تو صف تاب سوار شه....تاب آبیه خالی شد بردمش سوارش کنم برگشته میگه من آبی دوست نیست دارم..من زرد دوس دارم...

من:   :|

مبینا:آجی بریم تو صف زرده

من:بیا همینو سوار شو حالا

مبینا:گریهههه ن من زرد دوس دارم

+اخه تو کی عاشق زرد شدی من با خبر نشدم:|

++خو نامرد از اول میگفتی میرفتیم تو صف زرد دیگه...من گناه دارم:|

+++مامان بزرگم واسش جایزه خریده بود به هوای اینکه آبی دوست داره آبی بود....برگشت گفت آبی نه من زرد و مامان بزرگم زردشو بهش داد:|باز  خوبه داشت:|والا

++++من از زرد و نارنجی و قرمز خوشم نمیاد ولی گاهی توی ترکیب بندی خوب میشه:)

۶ نظر ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۳
ماه پیشونی

بحر چ میگردم ..نمیدانم

دنبال چ میگردم نمیدانم

فقط مانده ام چرا به هر دری میزنم

و هر حرفی میزنم....تهش بن بسته....

یکی باهام حرف میزنه(یکی شامل هر کسی نیس)

دلم میخواد زود تر تموم شه حرفش ..بره...

خودمم که میخوام با خودم بحرفم حوصله ندارم...و به خودم میگم خفه شو....

نمیدونم چمه...فقط دعا میکنم این روزا بگذره....

۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۵
ماه پیشونی

غلط کردم! بخدا از ته دلم بود ولی حالا شما فکر کنین شوخی بود....قصد بدی نداشتم بخدا .....علی و زهرا اگه ناراحت شدین ببخشید-_-

۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۹
ماه پیشونی

با دو تا کلمه خوب....حالم خوب شد....


+قدر بعضیا رو باید خیلییییی دونست....

چه خوبه که هستید....

۹ نظر ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۷
ماه پیشونی

پست دوم در مورد زندگیم....

این پست ها فقط جهت خالی کردن خودم هست و بس....

بعد تمام شدن سری پست ها دیگه ماجده ای وجود نخواهد داشت....

_____________________________________________________________________________________


از اولشم به دنیا اومدنم غلط بود

دختر بودنم غلط بود

مهربونیام غلط بود...

دوستام غلط بودن...

اما همه اینها فقط از نگاه خانوادم غلط بودن...

از نگاه من زندگیم کلا غلط بود

زندگی ای که وقتی بدنیا بیای جز ی نفر کسی خوشحال نشه ینی چی؟یه نفری که حتی تا سه سالگیمم صبر نکرد و رفت پیش خدا بچه که بودم به همه گفتم رفته خدا خوبش کنه بر میگرده ...تنها باوری که باعث شد در عالم بچگی همه نامردی ها رو به دوش بکشم تا  برگرده و بازم بشم عزیز دردونش

اما بر نگشت..هیچوقت بر نگشت....بعد 12سال هنوزم تنها کسی که دوسم داره همونه...مطمئنم که هنوزم دوسم داره وگرنه شبها دلداریم نمیداد و بهم نمیگفت امید داشته باشم...هر شب سرمو به امید اینکه فردا ی روز دیگس... و ی پدر مادر دیگه میبینم ی خواهر دیگه و این من بودم که غلط نگاه میکردم به همه چی و ... ....ولی فردا صب که پا میشم میبینم هیچ اتفاقی نیفتاده....همه  چی همونه...دوباره زندگی نفرت انگیزی که تکرار میشه...نفس کشیدنی که دست خودم نیست.....و دنیایی که بیهوده آجر هایش روی هم چیده شده اند و هر کی میاد یا دیوارو میریزه یا آجرای کجی میزاره که رو سر خودم خراب شه....

روزای عادی ای که دیگه نازک نارنجیم کرده ....هر چیزی که میشه یاد ی خاطره مزخرف میفتم...یاد ی نامردی و چشام پر اشک میشه....هیچ کس در کم نکرد ....هیچ وقت نتونستن بفهمن که درد من چیز های دیگه ایه...کاراشون فقط باعث شد از شون بترسم ...و بشن واسم ی غریبه..باعث شد زندگی برام مفهومی نداشته باشه و هر روز به چیزی مثل مردن فکر کنم....این چیزا آسون نیست...

آدم پر حرفی که دیگه حرفی واسه گفتن نداشت....آدمی که فقط پیش کسایی که نمیشناختنش شاد بود چون خسته بود از زندگیش....به درد همه گوش کرد و باهاشون گریه کرد و براشون هر کاری کرد ...اما خودش همیشه نیاز به ی مرحم داشت...مرحمی که .....



+چشم نداشتین اون دو تا خنده هامم ببینین...خیلی نامردین خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

++لعنت به این زندگی و بیشتر از همه لعنت به من که هنوز زنده ام.....

+++خستم از زندگی

از دنیای مجازی

از خودم

از همه چی


++++این روزها دروغ های شیرین زیادی میشنوم که آزارم میدهد شیرینیشان


۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۸
ماه پیشونی

نمیدونم چرا هر جا رو نگاه میکنم یکی عاشقه خخخخخخخخخ

یکی چیه اصن همه

خبریه؟


خخخخخ^_^

۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۵۳
ماه پیشونی

پست اول درمورد زندگیم...

سری پست هایی برای خالی شدن خودم.... قبل از مرگ

______________________________________________________________________________________________


سر سفره شام نشسته بودیم...

محدثه:مامان سرم خیلی درد میکنه....

مامان رفت ی قرص استامینوفن آورد

گفت:نصفه بخوریا

من رو به محدثه با صدای آروم :من 11تاشو خوردم هیچیم نشد چ برسه به یکی

محدثه:میخواستی خودکشی کنی؟

من با تته پته:نه سرم درد میکرد هر  چی خوردم بهتر نشد

محدثه:ولی یازده تاش خودکشی حساب میشه

من:سکوت

مامان قرصو نصف کرد و محدثه با آب خورد ..غذامو کنار گذاشتم و با ی دستت درد نکنه از سر سفره بلند شدم و رفتم.....






۸ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۸
ماه پیشونی



و البته که باید احتیاط کرد. در گفتن بیش از شنیدن . برای جلب ِ شادی یا خشنودی ِ محبوبی که معشوق نیست ، عشق و عاشقی را نباید به پایش سر بُرید . "دوستت دارم" را نباید لقلقه ی زبان کرد. "عاشقت هستم" را نباید نُقل و نبات کرد و بر سر ِ این و آن پاشید .
و بیش از هر کلمه ای باید از همیشه‌ها و هرگزها و هیچ‌وقت‌ها و هیچ‌کجاها پرهیز کرد - از این "همیشه با تو می‌مانم‌" ها و "هرگز ترکت نمی‌کنم" ها - که "هِ" آغازشان با دو چشم ِ حیران و متعجب به آدم‌هایی می‌نگرد که مقید به زمان و مکان‌اند اما فراتر از زمان و مکان وعده می‌دهند و باور و اعتماد را به سُ خ ر ه م ی‌گ ی ر ن د . .
.

#دال_دوست_داشتن
#حسین_وحدانی
#نشر_ویدا

۴ نظر ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۱
ماه پیشونی

غمگینم همانندِ کارگر خسته بعد از کار


بیگناه آویخته شده به دار


پرنده که شده از قفس بیزار


مادر منتظر شب بیدار


همانند آخرین فریاد بیمار


دایره یه مصلوب شده به دیوار


معشوق چشم دوخته به آخرین دیدار


همانند تراژدی دوست دارم دیوانه وار


غمگینم همانند کودکی که به پایش رفته خار


غریبه به پشت بسته کوله بار


خیانت دیده برای سومین بار


همانند معصومی که مانده زیر آوار



۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۹
ماه پیشونی
هر وقت حالم از آدما بهم میخورد
هر وقت از کاراشون عصبانی میشدم
دفترمو بر میداشتم و هر چی که به ذهنم میومد رو مینوشتم روش..بعدشم با حرص پارش میکردم
همیشه سعی کردم به روی خودم نیارم..سعی کردم حتی اگه اعصابم خورد شد بقیه رو خراب نکنم
سعی کردم کسی رو خورد نکنم
سعی کردم با همه خوب باشم
ولی بعضیا اون لا به لا ها بودن که اونقددددر خوب بودن که سعی کردم باهاشون خیلی خیلی مهربون باشم همیشه هواشونو داشته باشم ...کسایی که بی هوا خودم خواستم بشن خواهر و برادرام...کسایی که اونقدر مهربونیشون به دلم نشسته بود که حتی اگه نمیومدم اینجا یا وقتشو نداشتم بعد ی مدت پیدام میشد...چون دلتنگشون میشدم
اما اونا هم منو نشناختن...
من خودمم
ماجده
نمیدونم منو چجوری شناختین اما مطمئنم اون آدمی که هستم مجازی و واقعیش با هم فرقی نداره...همیشه سعی کردم ی رنگ باشم
سعی کردم ساده نگاه کنم به همه چی
سعی کردم الکی الکی بخندم
سعی کردم بی مزه و مزخرف باشم ولی باشم
همیشه از تنهایی متنفر بودم
همیشه...
سخته...سخته که اینهمه ی جایی باشی ولی تهش بفهمی هیچکس تو رو نشناخته
تهش همه برگردن بهت بگن نامرد
برگردن بگن ارزش برامون قائل نشدی
یا که بگن هیچی بلد نیستی و الکی تا الان اینجا بودی
سختیش اینجاس که تعدادشون یکی دوتا نباشه....
سختیش اینجاس که خواهر و برادرات باشن
سختیش اینجاست که دوسشون داشته باشی...
سختیش اینجاست که.....


امضا:ماجده96.6.3






+ی مدت نیستم...



۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۵
ماه پیشونی




شاید دیگه باید کم کم  سعی کنم که به عنوان این پست ایمان بیارم ....




+  :):



۴ نظر ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۹
ماه پیشونی


گاهی آدم دلش میخواهد حرف بزند

از هر دری و یا شاید از بی دری...

گاهی حرفی نیست اما زبانی هست

و گاهی زبانی نیست اما  بسیااار حرف هست....

ذهنم خالیست و قلبم تهی اما این زبان هم سخن میخواهد گویا...



+این روز ها زیاد چرت مینویسم بی بهانه مینویسم ...برداشتی نکنین...



۴ نظر ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۰
ماه پیشونی

۵ نظر ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۵
ماه پیشونی


هر تصمیمی میخوای بگیری بگیر
ولی
یا با تماااام وجود پاش بمون
یا
بیخیالش شو
تردید
آدمو نااااابود میکنه....


۵ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۶
ماه پیشونی

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشه

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

رستوران چینی ها

گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی

همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

همیشه لبخند بر لب داری

بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی

زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی

همین که بدانی بربری و لواش چند است

کفایت میکند

نیازی به غذای چینی نیست

آبگوشت هم خوب است 
ساده که باشی

آدمهای ساده را دوست داری که

بوی ناب آدم میدهند

۱۹ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۶
ماه پیشونی

اورهان گفت:«من حالا اسیر سوجی ام. می شناسیش که؟»

«زنجیرش کن»

نمیتوانست پاهاش را گرم کند و یا حداقل از درد استخوان بکاهد.ناله

کرد و گفت : « چهارده سالی می شود که اسیرم کرده . مگر میشود

زنجیرش کرد.بچه که نیست.چهل و دو سالش است .»

«بیندازش توی یک اتاق،براش نان و آب بگذار،خلاص.»

اورهان گفت:«اگر پیدایش کنم همین قصد را دارم اما دیوانه ی ما مثل

پرنده است.توی قفس،می میرد.بیرون هم که باشد پر می زند.دیوانه ی

زنجیری که نیست، بی آزار است. اصلا به دنیا آمده که مرا بچزاند .»

دلش می خواست حرف بزند اما نمی دانست که پیرمرد گوش می کند یا نه.

احساس خواری و ذلت داشت.

 

 

برگرفته از: کتاب سمفونی مردگان

نویسنده کتاب:عباس معروفی

 

 

**********************************************************

گفت:«آقا داداش،دو تا چای مشد عباس آدم را شاد می کند.میتوانی

این را بفهمی؟»جیب هاش راپرتخمه کرد و زد به چاک.حضورش برایم

اهمیتی نداشت اما غیبتش خیلی آزار دهنده بود.شب هایی که توی آن

زیر زمین می خوابید ،من بالا بودم،تنها،اما میدونستم که هست.یکی

هست.یکی آن پایین دارد نفس میکشد،به خصوص درخانه ای که بوی

کت باران خورده ی پدر میداد،بوی نفس تنگی مادر میداد،بوی آیدا هم

بود.و من دو سه روز همه ی این ها را تحمل می کردم و می دانستم که می آید.

 

 

 

برگرفته از: کتاب سمفونی مردگان

نویسنده کتاب:عباس معروفی



-----------------------------------------------------------------------------------------

+قلبم درد میکنه سنگینی میکنه تو سینم....

۲ نظر ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۹
ماه پیشونی