مــــــــــــــــــــــــاه مـنــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین نظرات
نویسندگان

در پس پست قبل

دوشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۴۹ ب.ظ
معدش خونریزی کرد که بردنش بیمارستان....
هفته پیش چهارشنبه بود که بابا بعد چهار روز کمی حالش بهتر شده بود(مامان جون یکشنبه به آی سی یو برده شده بود )
وقتی دلیلش رو جویا شدیم..گویا حال مامان جون بهتر شده بود و شروع کرده بودن به مایعات دادن بهش گفت که قراره فردا منتقل شه به بخش...
مامان میگفت دکترا گفتن اگه جوون بود درجا میمرد اما به خاطر عملایی که داشته ..بدنش تونسته مقابله کنه...
پنجشنبه عمه و بابا با هم از بیمارستان برگشتن...با حال زار چیزی به من نگفتن ولی مثل اینکه بدنش ورم داشته و به بخش منتقل نشده..به همه گفتن که دکتر هنوز ندیدتش...
امروز زود تعطیل میشدم...از سرویس پیاده شدم که چشم خورد به مامان حاجی(مامان مامانم) و مبینا که داشتن میرفتن سمت خونه...با ذوق دوییدم و مبینا هم دویید سمتم...آغوشش حالمو خوب کرد ..این نیم وجبی با شیطنتاش با لبخنداش و.. حالمو خوب میکنه گاهی...
رفتم جلو و سلام کردم رفتیم خونه ..تو آسانسور دیدم مامان حاجی حالش خوب نیست ..انگاری فشارشم پایین بود...پرسیدم حالش چطور بود؟گفت:زیاد خوب نبود..گفت که از زور ورم چشاش باز نمیشد...گفت که دستاش یخ یخ بود....

غذا رو گرم کردم...
اندی بعد مامان اومد گفت کلیه هاش از بین رفته قراره شب دیالیز بشه....
مامان حاجی میگه الهی خدا بهش رحم کنه
به علیرضا وخواهراش رحم کنه...
راست میگه...بابا دیوونه میشه اگه ی روز مامانشو نبینه...
همه مادرشونو دوست دارن..همه بدون مادر دیوونه میشن...
باباجون کسی که عاشقشم...مامان جونو دوست داشت....مطمئنم اگه بود اونم دیوونه میشد

+از دست دادن عزیز سخته هر چند که برای عزیزانت عزیز باشد...
اصلا نمیخوام به مرگ فکر کنم...من مطمئنم دوباره بلند میشه... من مطمئنم دوباره لبخندشو میبینم..نمیخوام اینجوری بشه...نمیخوام..فکر نبودنش آزارم میده...نمیخوام بهش فکر کنم اما این فکر دست از سرم بر نمیداره

++خدا یا ترو خدا کمکش کن...میدونم که دلش نمیخواد تو این حال ببینتم...مطمئنم که اگه ببینمش اشکام جاری میشن و طاقت دیدنشو ندارم...میخوام صبر کنم..مطمئنم که کمک میکنی ...مطمئنم که میاد تو بخش...مطمئنم که ی بار دیگه میبینمش...من مطمئنم...

+++حالم بد جور زاره


پی نوشت1:این پستو گذاشته بودم انتشار در آینده به خاطر همین پی نوشت دو شاید با همه مثبت نوشت ها فرق کنه


پی نوشت 2:انقدر ورم داره که به زور میتونه نفس بکشه طوری که صدای خس خس نفساش شنیده میشه...بهش اکسیژن وصل کردن...
دستاشو بستن به تخت ...فقط به این گناه که آزارش میدهد آن اکسیژن...

+خدایا دیگر نمیگویم که نجاتش بده...میگویم نگذار اینگونه بماند....این حال آزارش میدهد...خدایا کاری کن که آرام باشد...میدانم که حضورش آرام بخش هست برامان اما خدایا هر آنچه خوب تر است ...من به تو ایمان دارم...



۹۶/۰۸/۰۸
ماه پیشونی