مــــــــــــــــــــــــاه مـنــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین نظرات
نویسندگان

(سه دوست جدید که امسال از قضا با هم دوست شدیم....فاطمه و زهرا و نازنین...نازنین کتاب های زیادی میخونه و وسعت دانشش و شناختش زیاده...و غیر)

سر زنگ شیمی بودیم..شیمی نیومده بود صندلیمو برگردوندم و رو بهشون نشستم(کلاس هامون به صورت نمیکت نیست...صندلی تکی هستش) و بحث ها سر گرفت تا نظر شخصیمون درباره شخصیت هامون در نگاه اول و از روی قیافه های بقیه

زهرا و فاطمه گفتن که آدم شوخ و باحالی قیافم نشون میده و تو این چن روزم اینجوری منو شناختن...داشتن نظرشونو میگفتن که یهو نازنین گف ولی فک کنم از اوناش باشی که تو خونه تنها و آروم  و...

بقیه حرفاشو نشنیدم ..بازم غرق شدم تو خودم ... ی لبخند کم جونی زدم و حرفشو تایید کردم...اونم کلی  چیز درباره چیزایی که خونده بود گف و غیر ولی من تو دنیای خودم بودم....

 

+سلام بدی به بابا و احوال پرسی هم کنی...ولی جوابتو نده

پا پیش بذاری ولی جوابتو نده

فقط بر گرده بگه گلی(مبینا)کو؟

همش دارم به خودم میگم حتما حالش خوب نبوده وگرنه جوابمو میداد

هی به خودم میگم جواب من نه ...ولی جواب سلام واجب بود...

 

++سخت است برایم زندگی کردن در این خفا

سخت است زندگی کردن با کسانی که  پنج دیقه هم در روز با محبت با هم حرف نمیزنیم...

سخت است برایم....

 

+++از دوشنبه شب دلم بدجووور گرفته....نمیدونم چرا...نمیدونم چه شده است مرا...!

 

++++بازم رفتن به نطنز...بازم رفتن پیش باباجون....قراره جمعه صب بریم من و بابا و دو تا از عمه هام با یکی از دختر عمه هام...

 

+++++دلم میخواد درکم کنن...خواسته زیادیه؟!

 

امضا:ماجده 96.7.4

 

 

 

پی نوشت:به خاطر دسترسی نداشتن به اینترنت و سنگینی درس ها تاریخ نوشته با انتشار ممکنه فرق کنه...

من توی وقت های اضافم نوشته هامو خواهم نوشت و در هنگام دسترسی حتما منتشر خواهم کرد.....

 

پی نوشت 2:ممنون از اینکه هنوزم نوشته های مزخرفمو میخونید...

۹۶/۰۷/۰۶
ماه پیشونی